شاد گشت ، روى به خاك نهاد ، و
همى گفت كاى روشن كردگار * جهاندار و دادار و پروردگار
تو دادى مرا فرّ و ديهيم و زور * تو كردى دل و جان بدخواه كور
افراسياب پس از گذشتن از رود جيحون ، سه روز در شهر « گلزريون » درنگ كرد و از آن پس به بهشت گنگ كه دژى استوار داشت درآمد .
بدان جايگه شاد و خندان بخفت * تو گفتى كه با ايمنى گشت جُفت
مى و گلشن و بانگ چنگ و رباب * گل و سنبل و رطل و افراسياب
همى بود تا بر چه گردد زمان * بدين آشكارا چه دارد نهان
گذشتن خسرو به جيحون
از سوى ديگر شهريار با سپاهيان پيروزمند از پى افراسياب شتافت ، و پس از اين كه از جيحون گذشت و به سغد درآمد يك ماه در آن جا درنگ كرد تا سپاهيانش بياسايند . همهء مردمان سُغد به شوق و رضا فرمانبردار شاه ايران شدند .
چون افراسياب از نزديك شدن سپاه ايران آگاه گشت به كاردانان گفت :
كه اكنون كه دشمن به بالين رسيد * به گنگ اندرون چون توان آرميد
همه برگشادند گويا زبان * كه اكنون كه نزديك شد بد گمان
جز از جنگ ديگر نبينيم راه * زبونى نه خوبست و چندين سپاه
همهء سران سپاه توران به جنگيدن همزبان و همداستان شدند ، و بىدرنگ به آراستن سپاه پرداختند .
رزم كردن كيخسرو بار ديگر با افراسياب
روز ديگر دو سپاه به هم درآويختند . پيگار چنان سخت شد كه شهريار ايران بر پايان آن انديشناك گشت . دور از نظر ديگران
بيامد به يك سوز پشت سپاه * به پيش جهاندار شد دادخواه
كه اى برتر از دانش پارسا * جهاندار بر هر كسى پادشا
اگر نيستم من ستم يافته * چو آهن به بوته درون تافته
نخواهم كه پيروز باشم به جنگ * نه بر دادگر بر كنم كار تنگ
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 383
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٨٣