زره به قصد گيو تيغ بركشيد . پهلوان امانش نداد ، و با گرز چنان بر سرش كوفت كه خون از سر و رويش روان شد . از زبر زين به زمين افتاد و بيهوش گشت . آن گاه گيو بادآسا از اسب فرود آمد ، وى را بر پيش زين گرفت ، به بالاى كوه تاخت ، و درفش خويش را برافراشت .
رزم گرازه با سيامك
از آن پس گرازه با سيامك ، فروهل با زنگله ، رهام با بارمان ، بيژن با رويين ، هجير با سپهرَم ، گرگين با اندريمان ، برته با كُهرُم ، زنگهء شاوران با اخواست ، از پى هم پيكار كردند در همهء نبردهاى تن به تن دليران ايران يكى پس از ديگرى پيروز شدند .
پيران پس از كشته شدن ده تن از دليران سپاه توران سخت دردمند و دل شكسته شد دانست زمان ِ او نيز سرآمده است . اما دل نباخت .
دو سالار پير و هشيار به رزمگاه درآمدند . گودرز به تير خدنگ اسب پيران را از پاى درآورد . سالار توران فرو افتاد و اسب به رويش درغلتيد .
خسته و دردمند به رنج بسيار تنش را از زير اسب بيرون آورد و به سوى تپه گريخت . گودرز چون وى را بدان حال ديد از گردش روزگار ترسيد گريست و
فغان كرد كاى نامور پهلوان * چه بودت كه ايدون پياده روان
نيامد ز لشكر ترا يار كس * وزيشان نبينمت فرياد رس
چو كارت چنين گشت زنهار خواه * به جان تات زنده برم پيش شاه
ببخشايدت شاه پيروزگر * كه چون برف بيند ترا ريش و سر
پيران به اندوه جواب داد : يزدان آن روز را نياورد كه به اميد زنده ماندن به زينهار كسى درآيم .
رزم گودرز با پيران
چون پيران ديد كه گودرز گرفتن او را از كوه بالا مىآيد ، خنجرش را جانب او رها كرد كه به بازويش رسيد . گودرز به خشم آمد و ژوبين را به نيروى تمام سوى وى رها كرد . ژوبين زره را دريد از پشت او فرو شد ، جگرش را خَست ، و از بالا به زير فرو غلتيد ، و جان از تنش
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 372
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٧٢