ديد بر پايان كار خود انديشناك شد ، بر خويشتن پيچيد ، و از بدها به يزدان پناه برد
منيژه به دو گفت دل شاد دار * همه كار نابوده را باد دار
پرى چهرگان رود برداشتند * به شادى شب و روز بگذاشتند
نگهبان كاخ از آن حال آگاه شد . از بيم جان نزد افراسياب رفت . و وى را خبر داد . شاه توران از شدت خشم بىخويشتن شد .
ز ديده به رخ خون مژگان برُفت * برآشفت و اين داستان باز گفت
كرا از پس پرده دختر بود * اگر تاج دارد بد اختر بود
افراسياب از بسيارى درد و اندوه قراخان سالار را پيش خواند و گفت : در كار اين دختر ناپارسا چه تدبير كنم ؟ قراخان جواب داد :
خويشتن به خشم مسپار اندكى درنگ كن و خود بنگر تا آنچه گفتهاند راست است يا نه ، از آنكه فرق است ز ديده تا شنيده . شاه توران گرسيوز را گفت : بنگر از ايران چه گزندها و بديها بر ما رسيد ، و چهها خواهيم ديد
به گيتى كه را بُد چنين روز بد * غم شهر ايران و فرزندِ خود
با گروهى از سواران ورزيده و چابك پيرامون و بام كاخ منيژه را حصار كن خود به كاخ او برو ، و اگر نامحرمى با او ديدى در بند كن و نزد من بياور .
بردن گرسيوز بيژن را به پيش افراسياب
گرسيوز بر در كاخ منيژه رفت . چنان كه شاه توران گفته بود از بالا و پايين ، آن را در حصار گرفت . در را بسته ديد و غلغل شادمانى شنيد . در اتاقى را كه آواى ساز و سرور و نوش از آن بر مىآمد شكست ، و به درون رفت . بيژن را كنار منيژه ، و سيصد پرستنده را در كار نبيد و رباب و سرود و سرور ديد . گرسيوز
بلرزيد از خشم و پس بانگ كرد * كه اى خويش نشناس ناپاك مرد
فتادى به چنگال شير ژيان * كجا برد خواهى تو جان از ميان
بيژن از آن بدى كه روى نموده بر خود پيچيد ، و در دل گفت :
چگونه با اين دشمن خنجر به دست ، برهنه تن و بىسلاح رزم سازم ؟ او
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 337
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٣٧