گفت : چون من به گلهء گرازان حمله برم و آنها را به تير بزنم ، هشيار و آماده باش تا هر كدام از تيررسم گريخت سرش را با گرز بكوبى .
گرگين گفت تو اسب و گهر به پاداش اين كار گرفتى و به اين رزم كمر بستى ، از من يارمندى چه مىجويى ؟ افزون بر اين پادشاه مرا فرمان داده كه راه را به تو بنمايم نه در جنگ با گرازان با تو يارمندى كنم .
دل بيژن از سرد مهرى گرگين تيره گشت . تنها درون بيشه شد .
چون تندر غريد . خنجر در دست گرفت و به گلهء گرازان حمله برد .
خوكى سهمگين بر بيژن بر آشفت و زرهش را دريد . بيژن به نيروى تمام خنجر بر تنش زد و او را به دو نيم كرد . چون ساعتى چند گذشت همهء گرازان را كشت سرشان را جدا كرد و دندانهاشان را كند تا به نشان پيروزمندى پيش شاه برد .
فريب دادن گرگين بيژن را
گرگين چون دليرى و پيروزى بيژن را ديد
به دلش اندر آمد از آن كار درد * ز بد نامى خويش ترسيد مرد
ز بهر فزونى و از بهر نام * به راه جوانى بگسترد دام
و به او گفت اكنون كه اين همه نيرو و هنر دارى ترا به كارى رهنمون مىشوم كه از آن شاديها و خرميها و سودهاى بسيار به تو رسد . من چندين بار با رستم و گيو و گستهم و طوس و گژدهم و برخى ديگر از پهلوانان و بزرگان بدين بيشه و پيرامن آن گرديدهام ، و مىدانم دو روز راه دور از اين جا ، در خاك توران پهن دشتى است كه سراسرِ آن
زمين پرنيان و هوا مشكبوى * گلابست گويى مگر آبِ جوى
خم آورده از بار شاخِ سمن * صنم شد گل و گشته بلبل شمن
از اين پس كنون تا نه بس روزگار * شود چون بهشت آن لب جويبار
پرى چهره بينى همه دشت و كوه * به هر سو به شادى نشسته گروه
منيژه دختر افراسياب كه به تازه رويى و نكو اندامى بىهمتا و زبانزد همهء مردمان است با صد كنيزك چون نگار در آن مرغزار خيمه مىزند و به شور و نشاط و سرمستى روزگار مىگذراند .
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 334
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٣٤