اينها چه كار ؟ بىآنكه رنج جنگ بر خود هموار كنيد سر تسليم فرود آوريد تا از كشتن شما درگذرم و گرنه نه منشور را زنده مىگذارم نه خاقان چين را .
خاقان چين به شنيدن اين سخنان لب به دشنام گشود ، و پيل تن و شهريار ايران را ناسزا گفت . از آن پس جنگ آغاز ، و از گرمى تيرباران ، فضا تيره شد . پيل تن فرياد زد :
ايا گم شده بخت بيچارگان * همه زار و غمخوار و آوارگان
شما را ز رستم نبود آگهى * و يا مغزتان از خرد بُد تهى
كه او اژدها را نگيرد به مرد * همه پيل جويد به روز نبرد
آن گاه كمند از فتراك گشود . به هر سو كه مىافگند زمين را از دليران مىپرداخت . خاقان چين چون از بالاى پيل دليرى و زور بازوى رستم را ديد بر پايان كار خود انديشيد . يكى از مردان سپاهى را كه زبان ايرانى مىدانست پيش رستم فرستاد ، و پيغام داد : در نبرد چنين تندى مكن افراسياب پادشاهى است كه اگر خشم گيرد آب را از آتش نمىشناسد . ما همه از هر كشور به يارى او آمدهايم ، اما مىدانيم كه آشتى بهتر از جنگ است .
چون فرستادهء خاقان چين پيغام گزارد پيل تن جواب داد : شما نخست به تاراج كردن ايران رو نهاديد ، اكنون لابه و گفتگو سود ندارد اگر خاقان خواهد كه بر جانش ببخشم بايد تاج و تخت عاج و پيلانش را به من تسليم كند تا بگذارم به شهر خويش بازگردد .
فرستاده گفت اى خداوند رخش * به دشت آهوى ناگرفته مَبَخش
همه دشت مردست و پيل و سپاه * چو خاقان كه با تاج و گنج است و گاه
كه داند كه خود چون بود روزگار ؟ * كه پيروز گردد بدين كارزار ؟
گرفتار شدن خاقان
رستم به شنيدن اين سخنان درنگ نكرد . گفت : هنگام فسون و پند نيست . رخش را برانگيخت ، و به هر كمند سوارى از زبر زين به زير
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 317
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣١٧