نداريد از اين آگهى بىگمان * كه ايدر شما را سر آيد زمان
چون لختى بر ايشان خروشيد نزد خاقان چين شد و گفت :
افراسياب كوتاه خرد آشفته هوش به وسوسهء گرسيوز نابكار سياوش را كشت ، و چنان آتشى برافروخت كه شرارهء آن خشك و تر توران را خواهد سوزاند . اكنون رستم با سپاه گران به خونخواهى آمده است . بايد هوشمندان و بخردان به راى زدن بنشينند ، مگر چارهء كار را دريابند .
شنگل گفت : هر يك از ما از كشورى به يارى افراسياب شتافتهايم در شگفتم از يك مرد سگزى چرا چنين ترسان ، و بر جان خود بيمناك شدهايد .
چون پيران خود از رستم مىترسد مىپندارد كه ما نيز از آن مرد سگزى مىهراسيم . رستم پيل مست نيست كه با او برنتابيم ، و چندان كه پيران زورمندى او را مىستايد در جنگ جويى دلير و هنرمند نيست . ما بيش از صد هزار مرد جنگى داريم ، ننگ است با اين عده سپاهى از يك تن بيم كنيم . بايد همزمان با دميدن سپيدهء بامداد گرزها را بركشيم و بر رستم و سرداران و سپاهيانش ناگهان حمله بريم .
همهء همرزمان به شنيدن اين سخن بر شنگل آفرين گفتند . از سوى ديگر چون هومان از تصميم سرداران آگاه شد غمين گشت برآشفت و به گلباد گفت : مگر خرد از شنگل شده كه پادشاهان كشورهايى را كه به يارى افراسياب آمدهاند به جنگيدن با رستم بر مىانگيزد ؟
گر آن رستم است آن كه من ديدهام * ز گردنكشان نيز بشنيدهام
نه شنگل بماند بر اين دشت كين * نه كندر نه منشور و خاقان چين
گلباد گفت : اى جنگى دلير ، تا توانى در كارها فال بد مزن از بديها و بلاهاى ناآمده نگران مباش ، و دل به غم مسپار .
سخن گفتن رستم با سپاه خويش
از سوى ديگر رستم يلان و سران سپاه را نزد خويش خواند ، به ايشان سخنهاى بايسته گفت . گفت :
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 312
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣١٢