ساعت كه كاموس پهلوان كشته شد دانستم ما را سرانجامى بد در پيش است . باورم اين است كه رستم به كين خواهى ما آمده است .
از او ديو سير آيد اندر نبرد * چه يك مرد پيشش چه يك دشت مرد
مرا خواست زين بىكران انجمن * ندانم چه خواهد ز ما پيل تن
خاقان گفت پيش او برو و سخن به آهستگى و نرمى بگو . اگر جوياى آشتى بود به جان مىپذيريم ، اما اگر سرِ جنگ داشت ، زبونى روا نيست ، هر چه پيش آيد به پيگار برمىخيزيم . آخر تن او همچون تن ما از خون و گوشت و استخوان و موى است از روى و آهن نيست و به نيرو از پيل فزون تر نمىباشد . شمارهء سپاهيان ما سيصد برابر سپاهيان اوست ، با اين عدهء بسيار زشت و ناسزاوار است كه از او بهراسيم .
پيران در حالى كه از ديدن رستم سخت هراسان بود ناچار با دلى پر درد و بيم سوى لشكرگاه ايرانيان روان شد . چون به آن جا رسيد خروشيد كه اى مهتر نامدار ، شنيدهام كه از ميان تركان خواستار گفتگو با من شدهاى اينك آمدهام تا چه فرمايى .
آمدن پيران نزد رستم
چون رستم از آمدن پهلوان ترك آگاه شد نزديك وى رفت و
به دو گفت كاى ترك نام تو چيست ؟ * بدين آمدن راى و كام تو چيست ؟
چنين داد پاسخ كه پيران منم * سپهدار و از گرز گيران منم
ز هومان وَيسه مرا خواستى * به خوبى زبان را بياراستى
دلم تيز شد بر تو اى پهلوان * كدامى ز گردان و جنگاوران ؟
پيل تن جواب داد : من رستم هستم . پيران به شنيدن اين جواب از اسب فرود آمد و بر او نماز برد . تهمتن وى را گرامى كرد ، و از سوى شهريار ايران و مادرش دختر افراسياب به او درود فرستاد . پيران گفت :
ز نيكى دهش آفرين تو باد * فلك را گذر بر نگين تو باد
بگويم ترا گر ندارى گران * گله كردن كهتر از مهتران
بكشتم درختى به باغ اندرون * كه برگش كبست آمد و بار خون
ز ديده همى آب دادم به رنج * به دو بُد مرا زندگانى و گنج
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 309
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٠٩