ز بس گرز و شمشير و پيل و سپاه * ميان اندرون باد را نيست راه
چه ايرانيان پيش ما در ، چه خاك * ز كىخسرو و طوس و رستم چه باك
آن گاه شادان به جايگاه خود رفتند .
رزم گيو و توس با كاموس
روز ديگر چون خورشيد گيتى را به تابش خود روشن كرد كاموس با سپاهى گران و آماده به جنگ سوى كوه هماون پيش رفت .
طوس و فريبرز و گيو نيز سپاه آراستند كاموس پاى كوه تاخت و
از آن پس بر آن كوه آواز كرد * كه اى شير مردان روز نبرد
ببينيد بالا و برز مرا * بر و بازو و تيغ و گرز مرا
گيو به شنيدن غوغاى او به ميدان تاخت ، و به كاموس تيرباران گرفت . كاموش سرش را زير سپر نهان كرد و با نيزه حمله برد . كاموس نزديكتر آمد و نيزهاى بر كمرگاه گيو زد . طوس كه در قلب سپاه ايستاده بود دانست كه گيو هماوردِ كاموس نيست . خروشان به يارى او آمد .
كاموس چون خود را رويارو با دو گرديد با تيغ سر اسب طوس را افگند .
اسب درافتاد . طوس چون شرزه شير ايستاد و پياده با نيزه چندان جنگيد كه روز به آخر رسيد . همه جا تاريك شد ، و طوس و كاموس به جايگاه خود بازگشتند .
رسيدن رستم نزديك ايرانيان
چون پاسى از شب گذشت ديدهبان گودرز خبر داد كه سپاهى از سوى ايران پيش مىآيد ، و درفش رستم نمايان است . گودرز شادان به پيشباز پيل تن رفت ، و چون نزديك او رسيد هر دو از اسب فرود آمدند ، و يكديگر را در آغوش گرفتند
به دو گفت گودرز كاى پهلوان * هشيوار و جنگى و روشن روان
همى تاج و تخت از تو گيرد فروغ * سخن هر چه گويى نباشد دروغ
تو ايرانيان را زمام و پدر * بهى و ز تخت و ز گنج و گهر
چو ديدم من اين خوب چهر ترا * همين پرسش گرم و مهر ترا
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 299
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٩٩