از روى ديگر چون روز ديگر خورشيد از پس افق سر بر زد خاقان چين به پيران گفت : سپاهيان تازه رسيده هنوز از تاختن در نشيب و فراز راه دراز رنجهاند ، امروز بياسايند تا فردا چه پيش آيد . من امروز مىخواهم از دور ايرانيان را بنگرم و ببينم چندند و چون اند . آن گاه بر پيل نشست و با گروهى از سپاهيان به كوه هماون نزديك شد . طوس چون آمدن ايشان را ديد سپاه بركشيد و اختر كاويان را برافراشت . كاموس و منشور و شنگل و بيورد و ديگر همراهان خاقان چين چون از دور آراستگى و آمادگى سپاه ايران را ديدند و خروش ايشان را شنيدند لب به آفرين آنان گشودند . پيران نيز با ايشان هم آواز شد و گفت :
نديدم سواران و گردنكشان * به گردى و مردانگى زين نشان
آن گاه به خاقان گفت : شما هنوز از رنج راه نياسودهايد ، سه روز آرام گيريد و به شادى بنشينيد پس از آن به جنگ مىكوشيم . كاموس گفت : من با اين مولش همراى نيستم
بدين مايه مردم بدين كوه سنگ * چرا بايدت جست چندين درنگ
بسازيم و يكباره جنگ آوريم * بر ايشان در و كوه تنگ آوريم
به ايران گذاريم از ايدر سپاه * نمانيم تخت و نه تاج و نه شاه
بر و بوم يكباره ويران كنيم * به كام دليران و شيران كنيم
امشب همهء راهها را بسته داريد و رها نكنيد كسى از آن بگذرد .
فردا من و سپهدار هند بر ايرانيان مىتازيم ، و چنان كنيم كه يك تن سپاهى ايشان زنده بر جاى نماند . خاقان و ديگر نامداران با كاموس هم سخن شدند . از پاى كوه بازگشتند و همهء شب به لشكر آرايى پرداختند .
رسيدن فريبرز به كوه هماون
چون خورشيد از پس افق سركشيد ديدهبان به گودرز خبر آورد كه سياهى سپاهيان از نزديك نمايان شد . گودرز از جا جست بر اسب سوار شد ، و به آن سو كه ديدهبان سياهى سپاه را نمود خيره شد . چون مدتى كوتاه گذشت درفش سپهدار فريبرز نمايان گشت . گودرز پير از اسب
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 297
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٩٧