سرشك آن دو به هم درآميخت . موبد موبدان چون شهريار را آن چنان دردمند و شوريده حال يافت گفت : جز اين چاره نيست كه يكى از آن دو بر آتش بگذرد ، اگر راستگو و راست رو باشد آتش بر او گزند نمىرساند .
شاه سودابه و سياوش را پيش خواند و به آنان گفت : براى اين كه بدانم كدام يك از شما گناهكار است چاره جز اين نيست كه يكى از شما از آتش بگذرد . سياوش بدين آزمايش دردانگيز رضا داد و گفت : ماندن در دوزخ از اين تهمت ناروا كه اين نابكار زن بر من زده است آسان تر است و مرا اين آزمون شايد .
گذشتن سياوش بر آتش
شاه ساربانان را فرمود صد شتر به هيزم آوردن بيرون برند . پس از روزى چند چندان هيمه آوردند كه چند دو كوه بلند شد . آن گاه به فرمان شهريار بر هيمهها نفت ريختند ، و دويست مرد براى افروختن آتش آماده شدند . سياوش در حالى كه جامهاى سپيد پوشيده بود و كافور بر خويشتن افشانده بود بر اسبى شبرنگ نشست . پيش پدر از باره فرود آمد ، و بر او نماز برد .
رخ شاه كاووس پر شرم شد * سخن گفتنش با پسر نرم شد
سياوش گفت : اى پدر ، اندوه مدار كه چون بىگناهم يزدان پاك مرا از تف اين آتش سوزان نگهبان خواهد بود و چون نزديك كوه آتش آمد سر سوى آسمان كرد ، به ايزد يكتا ناليد و گفت : پروردگارا تو دانى كه بىگناهم ، مرا از شرم پدر رها كن . پس آنگه اسب شبرنگش را سوى خرمن آتش جهاند . غريو از دل حاضران برآمد . سودابه به شنيدن آن غوغا بر بام رفت . در آن كوه آتش نگريست و آرزو داشت سياوش بسوزد تا او سپيد روى گردد . ديرى نپاييد سياوش در حالى كه خنده به لب داشت از آتش به درآمد . مردمان چون او را گشاده لب يافتند غريو شادى برآوردند . جامهء سياوش چنان سپيد و پاكيزه مانده بود كه گفتى از ميان
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 202
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٠٢