دل شاه از گفتار سودابه پر انديشه شد و گفت اگر براستى سياوش راه ناپاكان رفته است بايد سرش را بريد . آنگاه همه حاضران را از شبستان بيرون كرد ، سودابه و سياوش را پيش خواند و به پسرش گفت :
اين بد كه به من رسيد سزايم بود از آنكه ترا به شبستان خود راه نمودم ، اكنون راست بگوى چرا بدى به جا آوردى .
شهزاده آنچه ميان او و سودابه رفته بود براستى باز گفت سودابه گفت : دروغ مىگويد ، كه او تن من مىخواست . فرمانش نبردم و خود را به او نسپردم . چنگ در موهايم افگند و رويم را خراشيد .
كاووس سخن هيچ كدام را باور نكرد ، و به خود گفت : بجويم و بينديشم كه گنهكار كيست . نخست بر و بالاى و روى و موى سودابه را بوييد آنها را خوشبوى يافت ، و چون دست و رو و بر و بالاى سياوش را بوييد بويى به مشامش نرسيد و نشان بسودن برور و موى سودابه در آن نيافت .
دانست كه همسرش سخن بناراستى گفته است و پسرش بىگناه است .
خواست كه سودابه را بكشد ، از شاه هاماوران انديشه كرد . ترسيد به كين خواهى برخيزد و ديگر ، زمانى كه در بند شاه هاماوران بود سودابه دمى از پرستارى و دلداريش نياسوده بود . سه ديگر آنكه شاه دلى مهربان داشت و افزون بر اين از همسرش سه كودك خرد در كنار داشت .
چون بىگناهى سياوش بر شهريار نمايان شد به او گفت : اين خاطرهء بد را از دل بيرون كن ، هرگز به ياد مياور و از آن چيزى به ديگران مگو .
چاره ساختن سودابه و زن جادو
سودابه چون دانست بىگناهى شاهزاده و خطاكارى و لغزش او بر شاه نمايان شده چارهگرى را فتنهاى ديگر انگيخت . زنى از رازداران خود را كه بچه در شكم داشت فريب داد كه اگر به دارو بچهء خود را بيفگند و به او بدهد وى را به مال بىنياز مىكند . آن زن زشتكار فرمان
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 200
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٠٠