نيم ديگر خوابيدند .
افكندن سهراب رستم را
از سوى ديگر سهراب چون هنگام غروب آفتاب از ميدان نبرد بازگشت ، با هومان به صحبت نشست و گفت : شيرزورى كه با من پيكار كرد بالا و بر و كتف و يالش همانند من است گويى اين كه بالا و اندام من و او را يك اندازه كردهاند . همه نشانههايى كه مادرم از پدرم داده است در او مىبينم . از اين رو مهرش در دلم جا گرفته است . گر چه مىگويد رستم نيست ، اما پندارم هم اوست از اين رو بيم دارم كه ناخواسته و ندانسته با پدرم پيگار كنم .
روز ديگر چون خورشيد سر بر زد رستم و سهراب هر دو جامهء رزم در بر كردند و به رزمگاه رفتند . اين دو چون نزديك هم رسيدند سهراب در حالى كه خنده بر لب داشت ، و گفتى دوشينه شب با او به سر برده است از تهمتن پرسيد : شب چگونه بر تو گذشت ، به شادى يا اندوه ، چرا دگر بار آهنگ جنگ كردى ؟
ز كف بفكن اين تير و شمشير كين * بزن چنگ بيداد را بر زمين
نشينيم هر دو پياده به هم * به مى تازه داريم روى دژم
به پيش جهاندار پيمان كنيم * دل از جنگ جستن پشيمان كنيم
دل من همى بر تو مهر آورد * همى آب شرمم به چهر آورد
مگر پوردستان سام يلى * گزين نامور رستم زابلى
تهمتن جواب داد : مىپندارم مىخواهى مرا به اين گفتههاى شيرين و دلنواز فريب بدهى . مگر دوش سخن از كشتى گرفتن نبود . اگر تو جوانى من كودك نيستم كه به اين گفتهها رام شوم . آماده باش تا كشتى بگيريم و ببينيم راى و خواست ايزد دادگر چيست .
سهراب گفت : اى دلير پير ، راى و نيت من اين بود كه چون مرگت فرا رسد آرام در بستر بميرى اكنون كه از خيرهسرى خواهى كه به دست من جان بسپارى به يارى و فرمان يزدان دمار از روزگارت
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 184
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٨٤