شاه مازندران نشست ، به رستم گفت :
ز تو يافتم من كنون تخت خويش * به تو باد روشن دل و دين و كيش
تهمتن گفت : آنچه كردم به راهنمايى و يارى اولاد بود با او پيمان بستهام اگر كارها به مراد ما پايان يابد پادشاهى مازندران را به او بدهم ، و اكنون بايد به عهد خود وفا كنم . كاووس چون گفتار رستم شنيد همهء مهتران و نامداران مازندران را نزد خود خواند از اولاد و ياريهاى او به نكويى ياد كرد و او را پادشاه آن سرزمين كرد .
باز آمدن كاووس به ايران زمين
كاووس پس از اين پيروزيها راهى ايران زمين شد . چون نزديك پايتخت رسيد مردم سراسر شهر را آذين كردند ، و همهء بزرگان شادمان نزد شاه آمدند . شهريار در گنج را گشود و به هر كدام درم و دينار بسيار داد .
تهمتن بيامد بر تاجور * كه تا بازگردد سوى زال زر
سزاوار او شهريار زمين * يكى خلعت آراست با آفرين
يكى تخت پيروزهء ميش سار * يكى خسروى تاج گوهرنگار
يكى دست زربفت شاهنشهى * ابا ياره و طوق با فرّهى
صد از ماهرويان به زرين كمر * صد از مشك مويان با زيب و فر
صد اسب گرانمايه زرين ستام * صد استر سيه موى و زرين لگام
همه بارشان ديبهء خسروى * ز رومى و چينى و از پهلوى
ز ياقوت جامى پر از مشك ناب * ز پيروزه ديگر يكى پر گلاب
و فرمانى بر حرير نوشت كه از آن پس تا پايان عمر ، او بر سرزمين نيمروز سالار و مهتر باشد .
رستم به آيين ادب زمين بوسيد و بسيج گذر كرد . پس از رفتن پيل تن شهريار ، طوس را سپهبد ، و گيو را فرماندار سپاهان كرد .
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 143
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٤٣