چنين داد پاسخ كه من رستمم * ز دستان سامم هم از نيرمم
ببينى ز من دستبرد نبرد * سرت را در آرم هم اكنون به گرد
اژدها به رستم درآويخت . رخش چون زور و دليرى او ديد بر وى حمله كرد و پوست و گوشت تنش را به دندان كند . آن گاه رستم با تيغ سرش را به يك ضربت بريد و خون مانند رودى از تنش روان شد . چون اژدها را كشت سر سوى آسمان كرد و
به يزدان چنين گفت كاى دادگر * تو دادى مرا دانش و زور و فر
كه پيشم چه شير و چه ديو و چه پيل * بيابان بىآب و درياى نيل
بدانديش بسيار و گر اندكى است * چو خشم آورم پيش چشمم يكى است
خوان چهارم
تهمتن دگر بار بر رخش نشست و به راه افتاد . هنگام غروب آفتاب به چشمهاى رسيد كه بر دورش درختان بسيار ، و سبزه ، روييده بود . كنار چشمه خوانى گسترده يافت كه بر آن ميشى بريان شده ، و نان و نمك ، و خوردنيهاى ديگر بود و نزديكش طنبورى ، و جامى پر نبيد .
رستم طنبور برداشت ، نواخت ، و به آواز خواند : رستم چه شوريده بخت و بدروزگار است ! از شادى بهره ندارد بستانش بيابان و كوه است . از ديو و دَد رها نيست و بايد پيوسته با آنان پيكار كند .
آواز رستم به گوش زن جادوگر كه خوان از آن او بود رسيد .
بياراست رخ را بسان بهار * وگر چند زيبا نبودش نگار
بر رستم آمد پر از رنگ و بوى * بپرسيد و بنشست نزديك اوى
تهمتن به شكرانهء يافتن آن خوان رنگين نام ايزد دانا را بر زبان آورد ، و او را ستايش كرد . جادو كه تاب شنيدن نام كردگار يكتا را نداشت ، جادويش باطل شد ، به چهرهء خود بازگشت و رويش چون قير سياه شد . رستم چون اين ديد سبك از جا جست و سرِ زن ِ جادو را در خَم كمند انداخت ، و به او گفت : كيستى ، چه نام دارى ؟ چنان كه هستى
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 131
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٣١