خواب برانگيخت . رستم گرداگرد خود بنگريد ، جز از تيرگى چيزى نديد .
بدان مهربان رخش بيدار گفت * كه تاريكى شب نخواهى نهفت
سرم را همى بازدارى ز خواب * به بيدارى من گرفتت شتاب
گرين بار سازى چنين رستخيز * سرت را ببرّم به شمشير تيز
به تو گفتم اگر شير يا ديگر جانورى خطرناك نزديك شد مرا بيدار كن تا او را از ميان بردارم نگفتم بيهوده و بىسبب مرا از خواب برانگيز . و چون بار سوم خوابيد
بغرّيد باز اژدهاى دژم * همى آتش افروخت گفتى به دم
چراگاه بگذاشت رخش آن زمان * نيارست رفتن بر پهلوان
نمىدانست چه كند ، از آن كه هم از اژدها بيم داشت ، هم از خشم تهمتن مىهراسيد . به هر روى بار دگر نزديك رستم رفت و
خروشيد و جوشيد و بر كند خاك * ز نعلش زمين شد همه چاك چاك
چو بيدار شد رستم از خواب خوش * برآشفت بر بارهء دستكش
يزدان پاك چنين خواست كه اژدها اين بار نتوانست خود را از ديدهء تهمتن نهان سازد . رستم در تاريكى شب او را ديد . با تيغ تيز شتابان به آن جانور پر خطر حمله برد و
بدان اژدها گفت برگوى نام * كزين پس نبينى تو گيتى به كام
نبايد كه بىنام بر دست من * روانت برآيد ز تاريك تن
اژدها گفت : به زور و دليرى خود مناز كه از چنگ من كس رهايى نمىيابد . سرتاسر اين دشت جايگاه من است . عقاب جرأت پريدن بر اين سرزمين ندارد ، و ستاره زمينش را به خواب نمىبيند . اكنون بگو ترا چه نام است كه سزا و رواست هر كس بر گرفتارى تو به دست من بگريد .
تهمتن
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 130
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٣٠