لشكر و بسيارى از سپاهيان كشته شدند . چون كار بر نوذر و قارن و باقى ماندهء سپاهيان تنگ شد در دهستان حصارى شدند . افراسياب يكى از سرداران خود را كه كروخان نام داشت مأمور كرد كه نيم شب به جايى كه شبستان شاه ايران و سردارانش بود حمله برد . قارن آگاه شد
شد از رشك جوشان و دل كرد تنگ * بر نوذر آمد بسان پلنگ
كه توران شه آن ناجوانمرد مرد * نگه كن كه با شاه ايران چه كرد
سوى روى پوشيدگان سپاه * سپاهى فرستاد بىمر به راه
شبستان ما گر به دست آورد * بر اين نامداران شكست آورد
و از نوذر اجازه خواست كه بىدرنگ به دفع آنها برود . شاه اجازه نداد و گفت : تو بايد لشكر بيارايى ، از آن كه هيچ كس چون تو در آراستن لشكر بينا و توانا نيست . من همان وقت كه كروخان و سپاهيانش براى تصرف كردن شبستان و بُنه ما راهى شدند بر قصد آنها آگاه شدم و گستهم و طوس و عدّهاى مردان سپاهى را به دفع آنان فرستادم . از اين جهت نگران مباش . آن گاه نوذر دردمند و آشفته حال به پرده سراى خود رفت .
پس از ساعتى سرداران سپاه و گروهى از دليران پيش قارن رفتند و سخن را به آنجا كشاندند
كه ما را سوى پارس بايد كشيد * نبايد از اين راى هيچ آرميد
چو پوشيده رويان ايران سپاه * اسيران شوند از بد كينه خواه
زن و زاده در بند تركان شوند * ابى جنگ دل پر ز پيكان شوند
كه گيرد بدين دشت نيزه به دست * كرا باشد آرام و جاى نشست
قارن و شيدوش و كشواد بدين كار همراى و همداستان شدند و با عدهاى سپاهى راه پارس در پيش گرفتند . چون نزديك دژ رسيدند با سپاهيان بارمان روبهرو شدند . جنگى سخت ميانشان در گرفت . قارن با بارمان درآويخت ، و در فرصتى مناسب چنان نيزه به قوت به كمرگاهش
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 98
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٩٨