دليرى و پهلوانى از تو گمان نداشتم . هزار شتر فرستادم . هر چه زر و نقره و چيزهاى گرانبهاست بر آنها بار كن ، بعد دژ را به آتش بسوزان و زود برگرد .
وقتى نامهء زال به رستم رسيد چنان كه پدر فرموده بود شترها را از زر و سيم بار كرد . دژ را به آتش سوزاند ، و رو به راه نهاد .
چون زال از نزديك شدن پسرش خبردار شد شهر را آذين بست و فرمود سنج و بوق و كرنا را به نوا درآوردند . وقتى رستم به بارگاه درآمد مادرش رودابه به شادى رويش را غرق بوسه كرد . زال وى را در كنار گرفت و زر و گوهر فراوان بر او نثار كرد .
آن گاه زال با پيكى باد رفتار مژدهء اين پيروزى را با هديههاى بسيار به سام فرستاد . سپهدار بدين خبرِ خوش شاد شد ، فرستاده را خلعت داد و
نبشت آنگهى پاسخ نامه باز * به نزديك فرزند گردن فراز
به نامه درون گفت كز نره شير * نباشد شگفتى كه باشد دلير
عجب نيست از رستم نامور * كه دارد دليرى چو دستان پدر
زال به رسيدن نامهء سام شادمان شد .
مرگ منوچهر
چون صد و بيست سال از عمر منوچهر گذشت ستارهشناسان به طالعش نگريستند و گفتند روزگارى دراز نمىپايد و اختر عمرش رو به زوال گراييده است .
بدادند زان روز تلخ آگهى * كه شد تيره آن تخت شاهنشهى
گه رفتن آمد به ديگر سراى * مگر نزد يزدان به آيدت جاى
شاه چون اين پيام شنيد موبدان و ردان را به مهربانى نزد خويش خواند و پيش آنان به پسرش نوذر پندها داد و گفت :
كه اين تخت شاهى فسون است و باد * بر او جاودان دل نبايد نهاد
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 91
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٩١