تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 650

مساهمون:

ص٦٥٠
گزين و مهين پور لهراسپ شاه * خداوند جيش و نگهدار گاه
ز ارجاسپ سالار گردان چين * سوار جهان ديده گرد زمين
نوشت اندران نامهء خسروى * نكو آفرينى خط يبغوى
كه اى نامور شهريار جهان * فروزندهء تاج شاهنشهان
سرت سبز باد و تن و جان درست * مبادت كيانى كمرگاه سست
شنيدم كه راهى گرفتى تباه * مرا روز روشن بكردى سياه
بيامد يكى پير مهتر فريب * ترا دل پر از بيم كرد و نهيب
سخن گفتش از دوزخ و از بهشت * بدلت اندرون هيچ شادى نهشت
تو او را پذيرفتى و دينش را * بياراستى راه و آيينش را
بر افگندى آيين شاهان خويش * بزرگان گيتى كه بودند پيش
رها كردى آن پهلوى كيش را * چرا ننگريدى پس و پيش را
تو فرزند آنى كه فرخنده شاه * به دو داد تاج از ميان سپاه
و را برگزيد از گزينان خويش * ز جمشيديان مر ترا داشت پيش
بران سان كه كىخسرو كينه جوى * ترا بيش بود از كيان آبروى
بزرگى و شاهى و فرخندگى * توانايى و فر و زيبندگى
درفشان و پيلان آراسته * بسى لشكر و گنج و بس خواسته
همى بودت اى مهتر شهريار * همه مهتران مر ترا دوستدار
همى تافتى بر جهان يك سره * چو ارديبهشت آفتاب از بره
ز گيتى ترا برگزيده خداى * مهانت همه پيش بوده بپاى
نكردى خداى جهان را سپاس * نبودى بدين ره ورا حق شناس
از آن پس كه ايزد ترا شاه كرد * يكى پير جادوت بىراه كرد
چو آگاهى تو سوى من رسيد * بروز سپيدم ستاره بديد
نوشتم يكى نامهء دوست وار * كه هم دوست بوديم و هم نيك يار
چو نامه بخوانى سر و تن بشوى * فريبنده را نيز منماى روى
مران بند را از ميان باز كن * بشادى مى روشن آغاز كن
گر ايدونك بپذيرى از من تو پند * ز تركان ترا نيز نايد گزند
زمين كشانى و تركان چين * ترا باشد اين همچو ايران زمين
به تو بخشم اين بىكران گنجها * كه آورده‌ام گرد با رنجها
نكو رنگ اسپان با سيم و زر * باستامها در نشانده گهر
غلامان فرستمت با خواسته * نگاران با جعد آراسته
ور ايدونك نپذيرى اين پند من * ببينى گران آهنين بند من
بيايم پس نامه تا چند گاه * كنم كشورت را سراسر تباه
سپاهى بيارم ز تركان چين * كه بنگاهشان بر نتابد زمين
بينبارم اين رود جيحون بمشك * بمشك آب دريا كنم پاك خشك
بسوزم نگاريده كاخ ترا * ز بن بر كنم بيخ و شاخ ترا
زمين را سراسر بسوزم همه * كِتِفتان بناوك بدوزم همه
ز ايرانيان هرچ مر دست پير * كشان بنده كردن نباشد هژير