تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ادوار فقه ( فارسي ) — صفحة 700

مساهمون:

ص٧٠٠
« گفتم : اگر حديث بشنوم و بنويسم بدان حدّ كه در جهان كسى بيشتر از من حديث حفظ نداشته باشد ؟ « گفتند : چون پير و ضعيف گردى و حديث گويى و جوانان و كودكان دورت را بگيرند ايمن از اين نخواهى بود كه اشتباهى كنى و غلطى گويى پس ترا به دروغگويى نسبت دهند و ننگى براى تو و اعقابت باشد . « گفتم : مرا به اين علم هم نيازى نيست . آنگاه با خود گفتم : علم نحو را فرا مىگيرم . پس ، از پايان فرا گرفتن نحو و عربيّت پرسيدم . « گفتند : معلَّم مىشوى و مىنشينى و درس مىگويى و حد اكثر استفاده ات ، دو يا سه دينار خواهد بود . « گفتم : اين علم را هم عاقبتى مطلوب نيست . « باز گفتم : از شعر اگر دنبال كنم به طورى كه كسى از من شاعرتر يافت نشود چه خواهد شد ؟ « پاسخ گفتند : كه كسى را مدح مىكنى به تو چيزى مىبخشد يا مر كوبى مىدهد يا خلعتى ارزانى مىدارد و اگر به تو چيزى ندهد و از صله و جائزه محرومت دارد او را هجو مىكنى پس به قذف محصّنات و هتك محترمات كشانده مىشوى . « گفتم : اين نيز سودى ندارد و نيازى بر نمىآورد . « گفتم : اگر علم كلام را دنبال كنم عاقبت چه خواهد بود ؟ « گفتند : كسى كه اين علم را فرا گيرد ، سخنان زشت مردم به او توجّه مىيابد و زنديق خوانده مىشود پس اگر گرفتار مردم شوى ترا مىكشند و اگر از دست ايشان جان بدر برى هماره ، مورد سرزنش و نكوهش خواهى بود . « گفتم : اگر فقه بياموزم ؟ « گفتند : مردم از تو سؤالات خواهند كرد و فتوى خواهى داد و كار قضا را به تو خواهند داد گر چه هنوز جوان باشى .