تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ادوار فقه ( فارسي ) — صفحة 258

مساهمون:

ص٢٥٨
ابو نعيم در حلية الاولياء ( جلد پنجم صفحه 105 ) طىّ ترجمهء طلحة بن مصرف ، به اسناد از علاء بن كريز قصه‌اى بدين مضمون آورده است . « علاء گفته است : « سليمان بن عبد الملك نشسته بود كه مردى با حالى متكبّرانه از آنجا گذشت . سليمان گفت : چنان مىنمايد كه اين مرد از مردم عراق و از كوفه و از قبيلهء همدان باشد . آنگاه گفت : او را بياوريد . پس وى را به نزدش آوردند . پرسيد از چه كسانى هستى ؟ پاسخ داد : از مردم عراق . از كدام شهر آنان ؟ گفت : از كوفيان . باز پرسيد : از كدام قبيلهء مردم كوفه ؟ پاسخ داد : از قبيلهء همدان . سليمان را شگفتى افزون شد و پرسيد : « در حق ابو بكر چه مىگويى ؟ پاسخ داد من زمان او را ادراك نكرده‌ام او هم به زمان من نرسيده ليكن مردم او را به نيكى ياد كرده‌اند و ان شاء الله چنين بوده است . « پرسيد در حق عمر چه مىگويى ؟ به پاسخى مانند آن چه براى ابو بكر گفته بود به اين پرسش هم پاسخ داد . پرسيد در بارهء عثمان چه مىگويى ؟ « گفت : زمان هم را ادراك نكرده‌ايم ليكن گروهى از مردم ، او را خوب و گروهى بد گفته‌اند و خدا دانا است . پرسيد در بارهء على چه مىگويى ؟ باز پاسخى مانند پاسخى كه براى عثمان داده بود گفت . « سليمان گفت : على را دشنام بده و ناسزايش بگو ! گفت : نمىگويم . « گفت : به خدا سوگند بايد على را سبّ كنى و ناسزا گويى . پاسخ داد به خدا اين كار را نمىكنم . « سليمان گفت : به خدا سوگند اگر على را سبّ نكنى گردنت را مىزنم . باز هم گفت : به خدا سوگند سبّ نمىكنم . « سليمان امر كرد آن مرد را گردن بزنند . « مردى كه شمشيرى برهنه در دست داشت و او را سخت تكان مىداد چنان كه برق