تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ادوار فقه ( فارسي ) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
و خودم استعفاء بدهم تا مردم چنان پندارند كه من خود ، از امارت دست برداشته و آن را نخواسته‌ام . « پس روانهء شام شده و بر يزيد در آمده و بوى چنين گفته است : « اعيان اصحاب پيغمبر ( ص ) در گذشته‌اند و هم بزرگان قريش از جهان رخت بر بسته‌اند و هم اكنون به فرزندان ، نوبه رسيده است و تو در آن ميان از همه افضل و به سياست اعلم هستى نمىدانم چرا امير المؤمنين ، پدرت ، كوتاهى مىكند و براى تو بيعت نمىگيرد ؟ « يزيد گفته است : « آيا تو چنان پندارى كه اين كار ، شدنى است ؟ پاسخ داده است : آرى . « پس يزيد به نزد پدر ، معاويه ، رفته و او را از اين گفتگو آگاه ساخته . معاويه مغيره را خواسته و اين سخن را به ميان آورده است . مغيره گفته است : « يا امير المؤمنين ، تو اختلاف كلمه و تفرّق مردم و خونريزيهاى بعد از عثمان را ديدى پس ترا جانشينى بايد و يزيد شايسته است كه ترا جانشين باشد پس براى او بيعت بگير تا اگر ترا مرگ در رسد مردم را پناهى و ترا جانشينى باشد و فتنه و اختلافى به هم نرسد و خونريزى و فسادى پيش نيايد . « معاويه گفت : « كيست كه بخواهد و بتواند مرا در اين كار ، يار و مدد كار باشد ؟ « مغيره پاسخ داد : من مردم كوفه را و زياد هم مردم بصره را به اين كار وادار مىسازيم و چون مردم اين دو شهر ، موافقت و بيعت كردند هيچ كس در هيچ جا مخالفت نخواهد كرد . « معاويه گفت : به كوفه باز گرد و به كار امارت خود باش و با كسانى كه بديشان اعتماد و اطمينان دارى اين موضوع را در ميان بگذار تا ببينيم چه پيش مىآيد . مغيره از نزد معاويه برگشت و به ياران و همراهان خويش چنين گفت :