آنكه خالد القسرى « 1 » مال به شما سپرده ايشان را به كوفه نزد يوسف ثقفى فرستادند .
ايشان سوگند ياد كردند كه خالد چيزى به امانت به ما نداده است و او را پيش ما چيزى نيست ، ايشان را رها كرده ، مردم شيعه بر زيد گرد آمدند .
و در قادسيه كسانى كه با ايشان بيعت كردند و ثابتقدم شدند ايشان را زيديه گفتند ، و آن كس كه با ايشان بيعت كرد و از پيش ايشان برفت ايشان را رافضى گويند .
چنين روايت كردهاند : كه يك روز شخصى از زيد سؤال كرد كه چه مىگوئى در حق أبو بكر و عمر و عثمان ؟ گفت : در حق ايشان نمىگويم الاخير ، و ايشان هيچ نمىگفتند الاخير ، چون مردم شيعه شنيدند گفتند : ما پيش او نمىباشيم ، از پيش او نزد برادر او محمد باقر مىرويم .
بعضى گفتهاند : كه پيش او زياده از سيصد مرد نماند ، و يوسف بن عمر الثقفى با ده هزار مرد به جنگ او آمده ، و جنگ عظيم ميان ايشان واقع شد ، غلام يوسف بن عمر كه او را راشد گفتندى تيرى بر پيشانى زيد زد .
پس زيد يحيى پسر خود را گفت : ندانم كه بعد از من اين مهم چون خواهد شد ؟ يحيى گفت : يا پدر قتال خواهيم كرد ، و اللّه كه اگر با من هيچكس نباشد قتال خواهم كرد .
زيد گفت : يا پسر از اين سخن برمگرد كه تو بر حقى و ايشان بر باطل ، و كشتهگان ما در جنت و كشتهگان ايشان در دوزخ .
پسر او يحيى تير از پيشانى پدر بيرون كشيد ، كه جان او با تير پيوسته بود در حال جان بداد ، در آن موضع بستانى بود ، و چون آب در آن بوستان مىرفت
هامش
( 1 ) در دو نسخه : القمشرى .