نائب مصطفى به روز غدير * كرده در شرع خود مر أو را أمير
خوانده در دين وملك مختارش * هم در علم وهم علمدارش
بهر أو گفت مصطفى به اله * كاى خداوند والِ من والاه
كدخداى زمانه چاكر أو * خواجهء روزگار قنبر أو
آنكه تن دشمن است ويزدان دوست * وانكه وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ اوست
مرتضائى كه كرد يزدانش * همره جان مصطفى جانش
هر دو يك قبله وخردشان دو * هر دو يك روح وكالبدشان دو
دو رونده چه اختر گردون * دو برادر چه موسى وهارون
هر دو يك دُرّ ز يكصدف بودند * هر دو پيرايهء شرف بودند
تا نه بگشاد علم حيدر در * ندهد سنّت پيمبر بر « 1 »
مهر وكينش دليل منبر ودار * حلم وخشمش نشان جنّت ونار
عقد أو با بتول در سلوى * بود در زير سايهء طوبى
تنگ از آن شد بر أو جهان سترگ * كه جهان تنگ بود ومرد بزرگ
هر كه چون خاك نيست در ره أو * گر فرشته است خاك بر سر أو
وقال رحمه اللّه في خاتمة حديقته :
اين سخنها نجات من باشد * زانكه توحيد ذو المنن باشد
شادمان مصطفى ويارانش * زانكه هستند دوستدارانش
چار يار گزيده أهل ثنا * بر تن وجانشان ز بنده دعا
مرتضى وبتول ودو پسرش * آنكه سوگند من بود به سرش
نخورم غم گر آل بوسفيان * نشوند از حديث من شادان
چون ز من شد خداى من خوشنود * مصطفى را ز من روان آسود
هامش
( 1 ) مخفّف ( بار ) أي الفاكهة والثمر .