وى دو تعريف قريب المعنى براى فلسفه كرده است به شرح زير :
1 - فلسفه عبارت از استكمال نفس انسانى است به واسطه معرفت حقايق موجودات در حد وسع انسان و حكم به وجود موجودات از روى تحقيق و به استناد برهان و نه از روى ظن و تقليد .
2 - فلسفه عبارت از شناخت ترتيب و نظام عقلى جهان وجود است در حد قدرت انسان . « 1 »
فلسفهء اولى -
يكى از اقسام فلسفهء نظرى را فلسفهء اولى يا علم كلى و امور عامه و فلسفهء ماوراى طبيعت و نيز ما قبل طبيعت و الهيات به معنى اعم نامند . موضوع فلسفهء اولى موجود بما هو موجود است و مسائل آن بحث در عوارض موجود بما هو موجود است ، منظور از موجود بما هو موجود ، عدم اختصاص آن به امرى از امور است يعنى موجود بدون لحاظ اينكه اين موجود نبات باشد ، معدن باشد ، حيوان باشد ، كم باشد ، كيف باشد ، زيرا بحث از موجود از لحاظ ذو كم بودن رياضيات ، از لحاظ نبات ، گياه شناسى و از لحاظ معدن بودن ، معدن شناسى و . . . مىباشد و موضوع علم كلى هيچ يك از اينها نيست ، در علم الهى بحث در موجود من حيث هو موجود و اقسام اوليه آن مىشود يعنى عوارض اوليه موجود بدون اين كه مقيد به رياضيات يا طبيعيات و يا غير آن باشد .
فلسفهء الهى و فلسفهء اعلى را فلسفهء اولى نامند .
فلسفه عاميه -
مراد از فلسفهء عاميه و فلسفهء مشهوره همان فلسفهء معموله است .
صدرا فلسفهء مشهوره و عاميه را در مقابل فلسفهء خاصيه متعاليهء خود قرار داده است چنانكه در بعضى از موارد و مسائل گويد مطلب در فلسفهء مشهوره و يا عاميه چنين توضيح داده شده است و در فلسفهء ما از اين قرار است . « 2 » حكمت متعاليه .
فلك -
فلك جسمى است كروى الشكل كه قابل خرق و التيام نيست و محاط به دو سطح متوازى است و مركز آن دو سطح يكى است .
افلاك را طبايع ديگرى است كه غير از طبايع عناصر اربعه مىباشد و صدرا گويد طبيعت فلك و نفس حيوانى او يكى است .
افلاك و اول ما خلق و عقول و نفوس . « 3 »
فهم -
فهم عبارت از تصور شيئى است از راه كلام و لفظى كه متكلم بر مخاطب خود القا كند و افهام عبارت از ايصال معنى است به واسطهء كلام و لفظ به مخاطب ( به فهم سامع ) . « 4 »
فيض -
فيض در لغت به معنى ريزش و اعطا كردن و باران آمده است و در اصطلاح عبارت از القاى امرى است در قلب به طريق الهام بدون تحمل زحمت كسب و اكتساب و به معنى فعل فاعلى كه فعلش دائم بوده و براى غرض و عوض نباشد نيز آمده است كه به وجهى مرادف با وجود است .
و فيض اقدس كه به نام قضاى ازلى هم خوانده مىشود عبارت از ثبوت اشياء است در علم حق به نظام اليق و افضل « من حيث كونها تابعة لاسماء الحق و صفاته » كه عين ذات او است و وجود آن ماهيات در خارج به افاضهء
هامش
( 1 ) اسفار ، ج 1 ، سفر 1 ، ص 1 .
( 2 ) همان ، ص 356 .
( 3 ) همان ، ج 2 ، صص 31 ، 86 .
( 4 ) همان ، ج 3 ، سفر 1 ، ص 512 .