مىگويند . « 1 »
عفت -
عفت يكى از كيفيات نفسانى است كه از اقسام خلقيات مىباشند و در تعريف آن گويند « هى الخلق الذى يصدر عنه الافعال المتوسطة بين افعال الفجور و الخمود » كه خمود و فجور كه دو طرف عفتاند ، و ذيلتاند . « 2 »
عقل -
كلمهء عقل از لحاظ لغوى معانى متعدد دارد از جمله « فهم الشىء يعقله عقلا .
يعنى فهميد او را و ادراك كرد و تدبر كرد و « قيد » عقل البعير يعنى شتر را مقيد كرد و به دو قيد زد « العقلة » يعنى عقال و قيد و « ضد جهل » و « ضد حمق » و اطلاقات و تعبيراتى كه براى مشتقات آن شده است به شرح زير است :
« تعقل » يعنى « تلكف العقل » كه با سخنى و دشوارى امرى را دريابد .
« عاقول » گياهى است كه شتر خورد « عقال » آنچه شتر را به آن بندند . « عقل » آنچه را با او سر حيوان را بندند و عقل را از آن جهت عقل گويند كه دارنده خود را از زلات نگاه دارد معقول هم به معنى عقل آمده است .
« اعتقل لسانه » يعنى قادر بر سخن گفتن نيست و بالجمله .
عقيلة -
زنان مخدره را گويند .
عقيلة القوم -
رئيس و بزرگ قوم را گويند .
عقايل انسان -
كرايم مال و ثروت او را گويند .
عاقول البحر -
موج دريا را گويند .
عقل الدّواء بطنه -
يعنى دارو شكم او را بند آورد .
الغلام يعقل عقلا -
يعنى پسر به حد كمال و عقل رسيده و اكنون عاقل شده است .
الوعل عقل عقولا -
يعنى قوچ كوهى بر بالاى كوه رفت .
عقل له دم -
يعنى صاحب ديه آن را ترك كرد .
اعقل الرجل -
يعنى بر مرد زكات سال واجب شد .
تعاقل الرّجل -
مردى را گويند كه خود را خردمند مىداند .
اعتقل لسانه على المجهول -
يعنى زبان خود را از گفتن آنچه نمىداند نگه داشت .
عقول -
كسى را گويند كه امور را دريافته و ادراك كند و دوايى كه شكم را بند آورد .
عقيل -
يعنى معقول .
اعقل -
يعنى كسى كه او را عقل زياد باشد .
عقال -
مرضى است كه عارض بر پاى اسب شود و موجب انقباض آن گردد .
عقال -
گياهى است به نام سعدانه .
عاقله -
يعنى ماشطه . زن دانا .
عقلت المراة شعرها -
يعنى زن موهاى خود را شانه كرد .
و هم على معاقلهم الاولى -
يعنى آنان بر ديههاى زمان جاهليت مىباشند .
عاقلة الرجل -
خويشان و نزديكان مرد را گويند .
( كنز اللغة و العلوم و تهذيب الاسماء و اللغات و جمهرة اللغة و البستانى ) كلمه عقل و مشتقات آن در قرآن به معنى فهم و ادراك آمده است چنانكه فرمايد :
ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ .
« 3 »
أَ فَلا
هامش
( 1 ) اسفار ، ج 9 ، ص 76 .
( 2 ) همان ، ج 4 ، ص 116 .
( 3 ) بقره / 74 .