از ذات و مختصّ به ذات است و گاه نيز از آن به آثار ذاتى و احوال ذاتى تعبير مىشود .
اين محمولات يعنى اين اعراض ذاتى گاهى داراى مقابلى نيست . مثلا تساوى زواياى مثلث با دو قائمه كه از اعراض ذاتى مثلث است مقابلى ندارد ؛ يا بىنهايت قابل تجزيه بودن كمّ متّصل هم كه از اعراض ذاتى كمّ متصل است مقابلى ندارد .
و گاه داراى مقابل است . مانند زوجيّت و فرديّت كه از اعراض ذاتى عدد است . و استقامت و انحناء كه از اعراض ذاتى خطّ است . و گاه ميان دو مقابل متوسّطى هم وجود دارد . مانند نقصان و زيادت و مساوات براى كمّ . اگرچه اين تثليث هم از تقابل برخاسته است ( براى اينكه يك كمّ با كمّ ديگر يا مساوى است يا مساوى نيست . و اگر مساوى نباشد ، يا بيشتر از آن است يا كمتر از آن ) .
گاهى عرض ذاتى ، لازم شىء است . مانند ضاحك بالقوّه نسبت به انسان .
و گاه لازم نيست مانند ضحك بالفعل نسبت به انسان .
خلاصه آنكه لواحقى كه به تنهائى يا بنحو تقابل عارض چيزى مىشود ، بحسب جوهر و طبيعت و ذات آن چيز ، و وجود آن لواحق در غير آن چيز محال بود ، همه از اعراض ذاتى آن چيز است .
نشانهء اينگونه اعراض يا اينگونه محمولات آن است كه در تعريف آنها ناچار موضوع اخذ مىشود . مثلا ماهيّت استقامت را نمىتوان تعريف كرد مگر آنكه خطّ در تعريف آن ذكر شود . يا در تعريف ضحك كه از اعراض ذاتى انسان است ، موضوع يعنى انسان حتما بايد ذكر شود . چنان كه بايد گفت ضحك حالتى است كه بر اثر تعجّب عارض انسان مىشود .
اگر بخواهيم رسمى ايراد كنيم كه شامل هردو ذاتى ( ذاتى باب ايساغوجى و ذاتى باب برهان ) باشد ، مىتوانيم بگوئيم « ذاتى آن است كه يا در حدّ موضوع داخل باشد ، يا موضوع در حدّ آن داخل باشد » . آن ذاتى كه در حدّ موضوع داخل است همان ذاتى باب ايساغوجى يعنى مقوّم ماهيّت است . مثلا حيوان كه محمول است براى انسان داخل در حدّ آن است كه الانسان حيوان ناطق . در صورتى كه ضحك كه عرض ذاتى انسان است ، انسان در تعريف آن داخل است .
بايد دانست كه وقتى در تعريف موضوع علوم مختلف مىگويند : موضوع هر علم آن چيزى است كه در آن علم از اعراض ذاتى آن بحث مىشود ، قلمرو ذاتى در اين
فرهنگ اصطلاحات منطقى به انضمام واژه نامه فرانسه و انگليسى ( فارسى ) — صفحة 23
مساهمون: محمد خوانسارى
ص٢٣