است از نسبت اجزاء جسم به يكديگر ، و نسبت آن اجزاء با اجسام ديگر . مانند ايستاده بودن و نشسته بودن و به پشت خوابيده بودن .
هنگامى كه كرهاى به گرد محور خود بچرخد ، وضع آن تغيير مىيابد و بدينجهت حركت آن را حركت وضعى نامند .
« [ وضع ] هيأتى باشد كه مركب را حاصل شود به سبب نسبتى كه اجزاء او را با جهات عالم افتد . مانند قيام و قعود و استلقا و انبطاح و غير آن » ( اساس ، ص 49 ) .
6 - آنچه قابل اشارهء حسى باشد .
« هرچه قابل اشارت حسى بود گويند آن را وضع است . و به اين معنى گويند نقطه را وضع باشد ، و وحدت را وضع نبود . يعنى نقطه قابل اشارت بود ، و وحدت از آن روى كه وحدت باشد نبود . » ( اساس ، ص 41 ) .
7 - نسبت اجزاء كمّ متّصل قارّ الذّات به يكديگر .
« هرچه آن را وجودى قارّ بالفعل بود ، و اتّصال و ترتيبى ، چون اجزاء او را با يكديگر نسبت دهند ، آن را وضع خوانند .
مثلا گويند مربع را وضعى است كه ضلع او با زاويهء او بر چه نسبت باشد ، و زاويهء او با ضلع بر چه نسبت » ( اساس ، ص 41 ) .
8 - اثبات و ايجاب . چنان كه مىگوئيم در قياس استثنائى متصل ، از وضع مقدم وضع تالى لازم مىآيد و از رفع تالى رفع مقدم ( - / رفع ) .
« [ قياس استثنائى ] اگر شرطيهء متصله باشد دو حالت آن منتج است . زيرا وضع مقدم ، وضع تالى را نتيجه مىدهد . . . و رفع تالى ، منتج رفع مقدم است . اما وضع تالى ، منتج وضع مقدم نيست . چنان كه رفع مقدم هم منتج رفع تالى نيست » ( حاشيهء مولى عبد اللّه ، ص 98 ) .
وقتيّهء مطلقه
( - ص 174 و 184 )
وهميّات
قضايائى كه قوهء وهم موجب اعتقاد بدانها مىشود مانند « هرموجودى متحيّز است » ، « هرموجودى داراى جهت است » .
« وهم در احكام خود تابع محسوسات است و هرگز خلاف آن را القاء نمىكند . بنابراين وقتى احكام عقل مبتنى بر محسوسات و موافق با آن باشد ، وهم آن را مىپذيرد . اما وقتى عقل به چيزى بر خلاف حس مىرسد ، وهم از قبول آن سرباز مىزند .
بنابراين همهء وهميات باطل نيست . چنان كه مثلا قوهء وهم حكم مىكند كه « دو جسم