و
واجب
آنچه وجودش ضرورى است و عدمش محال . ( - ضرورى )
واجب آمدن
لازم آمدن ، ضرورة ناشى شدن .
« قياس اقترانى آن بود كه دو قضيه را گرد آورند و هردو را اندر يك پاره انبازى بود و به ديگر پاره جدائى . پس از ايشان واجب آيد قضيهء ديگر كه از آن دو پاره بود كه اندر ايشان انبازى نبود » ( دانشنامه ، ص 62 ) .
وجوب
امتناع عدم چيزى . ( - ضرورت )
« تعريف وجوب و امكان و امتناع از تعريفاتى بود كه ظنّ افتد كه دورى است . و حقّ آن است كه تصوّر اين سه معنى در بدايت عقول مركوز باشد . » ( اساس ، ص 130 ) .
وصف عنوانى
معنى و مفهوم موضوع در قضيهاى كه افراد موضوع در آن مورد نظر هستند ، در برابر ذات موضوع يعنى افرادى كه آن وصف بر آنها صادق است . مثلا در قضيهء « هر انسانى ضاحك است » احمد و هوشنگ و پرويز ذات موضوع هستند ، و انسان يعنى حيوان ناطق وصف موضوع و عنوان آن .
( - عقد الوضع ، و عقد الحمل ) .
« آنچه موضوع بر آن صادق باشد ، ذات موضوع ناميده مىشود ، و مفهوم موضوع وصف و عنوان » ( شرح شمسيه ، ص 66 ) .