علم حصولى و علم حضورى
علم به معنى مطلق كلمه بر دو قسم است :
يكى علم حصولى ، و ديگر علم حضورى .
علم حصولى علم ذهن به اشياء خارج است و تعريفش همان « العلم هو الصّورة الحاصلة من الشىء فى الذّهن » است . مثلا وقتى ما گلى را مىنگريم و به شكل و رنگ و بوى آن توجّه مىكنيم صورتى از آن در ذهن ما نقش مىبندد . در اين صورت ما عالم هستيم و آن گل معلوم . و به تعبير ديگر ما مدرك هستيم و آن گل مدرك . البته اين گل خود در ذهن ما حاضر نيست ، بلكه صورت آن در ذهن موجود است و ما از رهگذر آن صورت و از خلال آن صورت به آن علم حاصل مىكنيم . و آن صورت ذهنى نمايندهء شىء خارجى است و به دلالت طبعى دالّ بر آن است . در واقع ما اشياء خارج را در آينهء ذهن خود تماشا مىكنيم و بنابراين علم ما به امور عينى علمى است غير مستقيم . و به تعبير دقيق بايد گفت آن صورت ذهنى معلوم بالذّات است ، و گل خارجى معلوم بالعرض .
امّا علم حضورى آن است كه معلوم خود مستقيما در نزد عالم حاضر باشد و واسطه و ميانجى در كار نباشد . مانند علم و آگاهى انسان به ذات خود ، يعنى به خويشتن خويش . و نيز علم انسان به احوال گوناگون نفسانى خود . مثلا وقتى آدمى به دريائى طوفانى و متلاطم مىنگرد ، با علمى حصولى علم به آن حاصل مىكند . امّا چون طوفانى از خشم يا عشق يا كينه يا اندوه عارض نفس مىشود ، نفس به آن حالت هيجانى و طوفانى علم مستقيم دارد .
در واقع ، نفس دريائى است دستخوش طوفان ، و خود به آن طوفان كاملا علم دارد . بنابراين ، علم ما نسبت به اشياء خارج علم حصولى است ، در صورتى كه علم ذهن به صور مرتسم در خود و به احوال خود علمى است حضورى . زيرا واسطهاى بين آن صورت و ذهن نيست . و آن صورت مستقيما در نزد ذهن حاضر است .
حال اگر بخواهيم تعريفى جامع براى علم بيابيم كه هم علم حصولى را فرابگيرد و هم علم حضورى را ، البته خالى از صعوبت نيست ، و شايد اصلا امكانپذير نباشد و در اينجاست كه بايد علم و خبردار بودن را از تصورات بديهى بدانيم ، و به شرح الاسم آن اكتفا كنيم .
در منطق و علوم گوناگون هروقت علم و آگاهى گفته مىشود ، مراد علم حصولى است .
* * * امّا اينكه حقيقت و ماهيّت علم چيست و در تحت كدام يك از مقولات عشر واقع است