است و در قضاياى شرطى مقدم و تالى .
مثلا عكس قضيهء « هيچ مثلث متساوى الاضلاعى قائم الزاويه نيست » اين است كه « هيچ مثلث قائم الزاويهاى مثلث متساوى الاضلاع نيست » .
چنان كه از تعريف برمىآيد موافقت در كيف بين اصل و عكس شرط است . يعنى عكس سالبه سالبه است ، و عكس موجبه موجبه . اما موافقت در كم ( كل و بعض ) شرط نيست . و در برخى موارد كليه به جزئيه منعكس مىشود .
عكس موجبهء كليه ، موجبهء جزئيه است .
مثلا عكس قضيهء « هر فلزى معدنى است » اين است كه « بعضى معدنيات فلز هستند » .
عكس سالبهء كليه ، سالبهء كليه است كه « السّالبة الكليّة تنعكس كنفسها » مانند « هيچ شاخدارى گوشتخوار نيست » ، « هيچ گوشتخوارى شاخدار نيست » .
عكس موجبهء جزئيه موجبهء جزئيه است ، مانند « بعضى ايرانيها مسلمانند » ، « بعضى مسلمانها ايرانيند » .
اما سالبهء جزئيه عكس لازم الصّدق ندارد . و عكس آن گاهى درست است و گاهى نادرست . و بنابراين از درجهء اعتبار ساقط است : مانند « بعضى انسانها كاتب نيستند » كه عكس آن اين است كه « بعضى كاتبها انسان نيستند » و آن قضيهاى است كاذب .
« حال عكس آن بود كه موضوع محمول كنى و محمول موضوع كنى ، يا مقدم تالى كنى و تالى مقدم كنى و موجبى و سالبى بجاى دارى و راستى بجاى بود » ( دانشنامه ، ص 56 ) .
عكس قياس
تأليف مقابل نتيجه با يكى از مقدمات ، و مقابل نتيجه يا بحسب تضاد است يا بحسب تناقض . عكس قياس ، شبيه خلف است .
زيرا از اقتران قضيهاى كه مقابل نتيجهء قياس است ، با يكى از مقدمات بدست مىآيد ، تا مقابل مقدمهء ديگر را نتيجه دهد .
« و اما عكس قياس چنان كه گفتيم از تأليفات مقابل نتيجه و مقدمه باشد . و مقابل نتيجه يا به تقابل تضاد بود يا به تقابل تناقض » ( اساس ، ص 317 ) . « و اين قياس [ خلف ] به حقيقت از قياسات مركب بود و شبيه بود به عكس قياس » ( اساس ، ص 319 ) .
عكس نقيض
به نظر قدما عكس نقيض اين است كه نقيض جزء اول را جزء ثانى قرار دهند و نقيض جزء ثانى را جزء اول با بقاى صدق و كيف به حال خود .
مثلا نقيض « هر پستاندارى مهرهدار است »