( اساس ، ص 351 ) . « معرف هرچيزى آن چيز باشد كه تصور او موجب تصور حقيقت آن چيز باشد . و آن را تصور تامّ خوانند . و هو الاحاطة بكنه حقيقة المتصوّر » ( درّة ، ص 44 ) .
2 - مطابقت با واقع ، صحيح و درست بودن . ( - صدق ، صواب ، صحّت ، درستى ) ( - / بطلان ، خطا ، كذب ) .
3 - استعمال لفظ در معنى اصلى آن . يعنى در معنيى كه واضع در اول لفظ را به ازاء آن وضع كرده است . مانند استعمال لفظ « شير » به معنى همان حيوان گوشتخوار درندهء مخصوص ( - / مجاز ) .
« و اسماء متشابهه دو قسم بود : اول آنكه استعمال لفظ در معنى اصلى ممهّد بود و در معنى شبيه بسبب ملاحظهء با آن معنى بود ، و به اعتبار مناسبتى كه علت تشابه بود .
و چون چنين بود ، اطلاق آن لفظ را بر معنى اصلى ، حقيقت خوانند و بر معنى شبيه مجاز . چنان كه اطلاق نور بر نور آفتاب و بر نور باصره و بر نور بصيرت » ( اساس ، ص 10 ) .
حكم
اسناد چيزى به چيز ديگر به ايجاب يا به سلب . مانند حكم به اينكه « زمين كروى است » يا « زمين ساكن نيست » ( - تصديق ) .
« و حكم كه عبارت است از ايقاع نسبت ايجابى يا سلبى امرى فعلى است . چه ايقاع فعل مدرك است » ( درّة ، ص 4 ) .
حمل
شيئى را به چيزى به ايجاب يا سلب اسناد دادن . مانند حمل حيوان بر انسان ، در قضيهء « انسان حيوان است » .
اطلاق حمل در مورد قضاياى موجبه به حقيقت است و در قضاياى سالبه به مجاز .
« و دو جزوى به معنى اوّل يعنى غير اضافى بر يكديگر حمل نتوان كرد . چه نتوان گفت زيد عمرو است » ( اساس ، ص 19 ) .
حمل اشتقاق
حملى كه در آن از اسم مشتقى بنا كنند يا « ذو » و « دارنده » و امثال آن بر سر آن درآورند و آن را بر موضوع حمل كنند .
مثلا ضحك يا كتابت بطور مستقيم بر انسان قابل حمل نيست . چه نمىتوان گفت « انسان ضحك است » يا « انسان كتابت است » ، و به اصطلاح مصدر حمل بر ذات نمىشود . اما از ضحك و كتابت مىتوان مشتقى بنا كرد ( ضاحك و كاتب ) يا « ذو » بر سر هريك درآورد و در اين حال آن را بر انسان حمل كرد : « انسان ضاحك است » يا « انسان ذو ضحك است » . پس ضحك و