جوهر بود » ( اساس ، ص 36 ) « پس جوهر جنس الاجناس بود و جنس عالى ، و انسان نوع الانواع و نوع سافل » ( اساس ، ص 29 ) .
2 - ذات ، ماهيت ، طبيعت .
مثلا مىگويند فصل در جواب « أىّ شىء هو فى جوهره ؟ » مىآيد . ( يعنى أىّ شىء هو فى ذاته و ماهيّته ) .
« حدّ جوهر و ذات شىء را مىشناساند . » ( شفا ، برهان ، ص 228 ) . « هرقضيه كه ضرورت او نه بحسب جوهر و طبيعت اجزاء او بود افادهء يقين را نشايد » ( اساس ، ص 391 ) . « ضرورى در اين موضوع محمولى را گويند كه بحسب جوهر اجزاء قضيه ضرورى بود ، نه بحسب امرى خارجى كه مفيد يقين نباشد » ( اساس ، ص 390 ) .
جوهرى
منسوب به جوهر .
جوهريّت
جوهر بودن .
جهت
لفظى كه دال بر چگونگى نسبت محمول به موضوع باشد . يعنى واجب بودن يا ممتنع بودن يا امكان محمول را براى موضوع نشان دهد . مانند لفظ « بالضّروره » در قضيهء « هر انسانى بالضروره حيوان است » . ( - ص 170 )
« و چون جهت و رابطه هردو مذكور بود ، قضيه رباعى باشد . چه جهت اقتضاء زيادت معنى كند بر آن سه معنى كه گفتهايم » ( اساس ، ص 130 ) .
جهل بسيط
« عدم علم . يعنى اينكه ذهن دربارهء امرى رأى حق و صواب نداشته باشد » ( شفا ، برهان 153 ) . مانند ندانستن اينكه مجموع زواياى مثلث صد و هشتاد درجه است .
جهل بسيط مقابل علم است به تقابل عدم و ملكه . و ممكن است به علم منجر شود . و وقتى در منطق مجهول گفته مىشود ، مراد مجهول به جهل بسيط است ( شرح اشارات ، ص 23 ) .
جهل مركّب
« جهل مركب تنها عدم علم نيست . بلكه در جهل مركب ، شخص با وجود عدم علم خود را به خطا عالم مىپندارد . يعنى شخص در حقيقت جاهل و نادان است ، اما خود را دانا مىداند و در رأيى باطل جازم است . و اين نوعى بيمارى نفسانى است » ( شفا ، برهان ، ص 153 ) . علّت اينكه