است و اما لغت باقلا به تخفيف يا تشديد لام ظاهرا داراى ريشهء آرامى است اما اين كلمه در ادبيات سريانى ديده نشده است ( مايرهوف ، 41 ) . باقلا در تقسيمبندى گياهى جزء پروانهواران است
Legumineuse
كه به چهار دسته تقسيم مىشوند و دستهء اول آن پيچىها
Viciees
هستند كه برگهاى اين گياهان همه مركب و در انتهاى آنها يكى از برگچهها مبدل به پيچى شده كه مىتواند به دور نباتات ديگر بپيچد . انواع مهم اين دسته نخود و عدس و ماش و خلر و باقلاست كه دانههاى آن بنشن ناميده مىشود ( گلگلاب ، دهخدا ) .
در مآخذ موجود به جاى « باقلى شامى » مذكور در الابنيه « باقلاى مصرى » نوشته و پارهاى از مؤلفان اين را همان ترمس دانستهاند ( منتهى الارب - تحفه - مخزن ) اما ابن بيطار كه بجاى باقلاى مصرى باقلاى قبطى نوشته با اين عقيده مخالف است :
« و غلط من قال هو الترمس » ( ابن بيطار ، 78 ) . ايضا ر ك : ترمس .
باقلى شامى
( ر ك : باقلى )
بان
( B n )
( لا )
Moringa
( فر )
Ben
بان را دانه كرم و خشكست اندر درجهء دوم . برش و نمش و كلف . . . همه را سوذ كنذ .
الابنيه ( بهم 60 ، زل 50 )
عادت عرب آن است كه بان را مجرد ذكر نكند بلكه شاخ او را يا روغن او را در وقت ذكر به او اضافه كنند چنان كه گويند قضيب البان و دهن البان . دانهء او را روغنى باشد خوشبوى و چون او را ببرند بوى او زياد شود و مشك و عنبر و انواع عطرها بر وى افكند . . و درخت او را شوع گويند ( ترجمهء صيدنه ، دهخدا ) . درختى است در ناحيهء تهامه و اين درخت را دانهايست بزرگتر از نخود ، او را به سريانى بستقى گويند از بهر آنكه مانند پسته است ( ذخيره ، دهخدا ) . درختى است اندر جزيرهء عرب و حب البان ثمرهء او است بر شكل فستق است و همچون صدف است ( اغراض ، 614 ) . از اين گياه در تحفه و مخزن ذيل مادهء حب البان سخن رفته است .
« به هندى بكاين . . . نامند دانهايست كوچكتر از پسته و مدور در غلافى مانند غلاف لوبيا و با اندك تلخى و پوست آن سفيد و رقيق و درخت آن بزرگتر از درخت گز و برگ آن شبيه به برگ بيد انجير . . .
و بسيار سبز و گل آن زردرنگ مانند ريسمان وازده » ( مخزن ) . بان مأخوذ از لغت هندى بهن
Behan
است ( برهان ، معين ) . در شرح اسماء از بان تحت مادهء شوع چنين ياد شده « شوع هو شجر البان » .
مايرهوف دربارهء لغت بان و اشتقاق آن چيزى نمىنويسد و همينقدر متذكر مىشود كه ميوهء شوع را در مصر بعنوان حب البان