هندست و مصر و در درياى قلزم نيز بسيار بود ( ترجمهء صيدنه ، ب 11 ) و او را اسقنقر نيز گويند ( مؤيد الفضلا ، دهخدا ) اسقنقور معروف است سرهء او و حوالى سره و پيه او و نمك او باه را قوت دهد و درد عصبها زايل كند ( اغراض ، 602 ) .
به كسر اول ، جانورى است معروف كه او را اسقنقور گويند ، شبيه به سوسمار است .
هم در آب و هم در خشكى مىباشد . قوت باه دهد . گويند اين لغت رومى است ( برهان معين ) .
استاد معين همينقدر در حاشيه مىنويسد : « يونانى
Skighkos
» صاحب شرح اسماء ذيل مادهء ورل چنين مىنويسد : ورل قيل انه فرخ التمساح و هو نوع من السقنقور ( شرح اسماء ، م 129 ) .
مايرهوف در ضمن بحث دربارهء ورل فقط نامى از اسقنقور برده است ( ما - يرهوف ، م 29 ) .
در قرابادين سمرقندى سقنقور نوشته شده است و لوى مطالبى را كه صاحب شرح اسماء و مايرهوف نوشتهاند تكرار كرده و به ذكر خواص طبى « سقنقور » پرداخته و اسقنقور را در انگليسى به
Small desert Lizard
( مارمولك صحرائى ) ترجمه كرده است .
( لوى ، م 145 ) .
اسقورحديون
( ر ك : ثوم )
اسقورديون
( ر ك : ثوم ) .
اسقيل
( Esqil ) Orignea Maritima Scille , Oignon Marine
اسقيل بصاد و بسين شايذ و اسقال هم جنين گويند و عنصل و بصل الفار .
الابنيه ( بهم 38 ، زل 31 ) .
اسقيل به لغت يونانى او را اسقال و اسقيل گويند و به لغت عربى عنصل گويند و پياز دشتى و او را به بصل الفار تعريف كردهاند و پارسيان پياز موش گويند و موشان پياز هم گويند ( ترجمهء صيدنه ، ب 11 ) .
اسقيل پياز موش است دشتى و او را پياز موش از بهر آن گويند كه موش را بكشد ( اغراض ، 613 ) . اسقيل لغت يونانى است و پياز عنصل و پياز دشتى و پياز موش نامند و برگش شبيه به برگ نرگس و ساقش بيتجويف و سبز مايل به زردى و بيخش مثل پياز و بزرگ و به - هواى سرد سبز مىماند و محتاج به غرس نيست ( تحفه ، 22 ) .
بصل الفار هو الاشقيل و هو العنصل و هو المشهور فى المغرب ببصل - الخنزير ( شرح اسماء ، م 60 ) . اشقيل معرب كلمهء يونانى اسكيلا
Skilla
است ( مايرهوف ، م 60 ) ، گياهى زيبا از تيرهء سوسنىها كه داراى پيازى حجيم و بزرگ مىباشد و در نواحى شنزار كنارههاى دريا خصوصا مديترانه ، افريقاى شمالى ،