( 137 )
سخنان زيباى پيرمرد بيمار
هنگام برگشت از صفين و ورود به شهر كوفه ، على عليه السلام وهمراهانش با پيرمردى مواجه شدند كه در سايه ديوارى نشسته و اثر بيمارى در چهره او آشكار بود . اميرالمؤمنين به سوى او رفت و سلام كرد . همراهان نيز چنين كردند . پيرمرد جواب شايستهاى داد . معلوم شد كه اميرالمؤمنين را شناخته است .
على عليه السلام فرمود : چهرهات را دگرگون مىبينم ، آيا از بيمارى است ؟ گفت : بلى .
اميرالمؤمنين : گويا تو اين كسالت را مكروه مىدارى .
گفت : دوست ندارم غير از من كسى به آن گرفتار شود .
اميرالمؤمنين فرمود : آيا آنچه را در اثر اين بيمارى به تو رسيده است خير حساب مىكنى ؟
گفت : بلى .