278 - شخصى به نام صالح مىگويد : مادر بزرگ من گفت : روزى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را در كوفه ديدم كه ايشان بار خرمايى را حمل مىنمودند و آن را به طرف منزل مىبردند .
من به آن حضرت . سلام كردم . و به ايشان گفتم : اجازه دهيد تا من به شما كمك نمايم و اين بار خرما را به منزل شما برسانم .
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : پدر خانواده . سزاورتر است به اينكه بار خانوادهء خود را حمل نمايد .
سپس حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به من رو كرده و فرمود : از اين خرماها بخور .
من گفتم : ميل ندارم .
آنگاه حضرت به طرف منزل رفتتند و وارد خانه شدند . سپس از منزل خارج شدند .
در اين هنگام مشاهده نمودم كه اميرالمؤمنين عليه السلام پارچهاى كه خرما را در آن حمل نموده بودند . روى شانههاى خود انداخته بودند - در حالى كه پوست آن خرماها به آن پارچه چسبيده بود - .
آنگاه حضرت عليه السلام در آن حال براى مردم نماز جمعه خواندند « 1 » .
هامش
( 1 ) - روى يوسف بن يعقوب عن صالح - بيّاع الأكيسة - : أنّ جدّته لقيت عليّاً عليه السلام بالكوفة . و معه تمر يحمله . فسلّمت عليه .
وقالت له : أعطني - يا أميرالمؤمنين - هذا التمر أحمله عنك إلى بيتك .
فقال عليه السلام : أبو العيال أحقّ بحمله .
قالت : ثمّ قال عليه السلام لي : ألا تأكلين منه ؟
فقلت : لا . اريد .
قالت : فإنطلق به إلى منزله .
ثمّ رجع مرتدياً بتلك الشملة - وفيها قشور التمر - . فصلّى بالناس فيها الجمعة ( شرح نهج البلاغة لإبن أبي الحديد ج 2 ص 202 ) .
( راجع : الغارات ص 58 ) .