تخطي إلى المحتوى الرئيسي

همسران رحمت شده و همسران نفرين شده ( فارسى ) — صفحة 127

مساهمون:

ص١٢٧
278 - شخصى به نام صالح مىگويد : مادر بزرگ من گفت : روزى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را در كوفه ديدم كه ايشان بار خرمايى را حمل مىنمودند و آن را به طرف منزل مىبردند . من به آن حضرت . سلام كردم . و به ايشان گفتم : اجازه دهيد تا من به شما كمك نمايم و اين بار خرما را به منزل شما برسانم . اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : پدر خانواده . سزاورتر است به اينكه بار خانوادهء خود را حمل نمايد . سپس حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به من رو كرده و فرمود : از اين خرماها بخور . من گفتم : ميل ندارم . آنگاه حضرت به طرف منزل رفتتند و وارد خانه شدند . سپس از منزل خارج شدند . در اين هنگام مشاهده نمودم كه اميرالمؤمنين عليه السلام پارچه‌اى كه خرما را در آن حمل نموده بودند . روى شانه‌هاى خود انداخته بودند - در حالى كه پوست آن خرماها به آن پارچه چسبيده بود - . آنگاه حضرت عليه السلام در آن حال براى مردم نماز جمعه خواندند « 1 » .
هامش
( 1 ) - روى يوسف بن يعقوب عن صالح - بيّاع الأكيسة - : أنّ جدّته لقيت عليّاً عليه السلام بالكوفة . و معه تمر يحمله . فسلّمت عليه . وقالت له : أعطني - يا أميرالمؤمنين - هذا التمر أحمله عنك إلى بيتك . فقال عليه السلام : أبو العيال أحقّ بحمله . قالت : ثمّ قال عليه السلام لي : ألا تأكلين منه ؟ فقلت : لا . اريد . قالت : فإنطلق به إلى منزله . ثمّ رجع مرتدياً بتلك الشملة - وفيها قشور التمر - . فصلّى بالناس فيها الجمعة ( شرح نهج البلاغة لإبن أبي الحديد ج 2 ص 202 ) . ( راجع : الغارات ص 58 ) .