در اين هنگام معاذ به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت : خبردار شدهايم كه اين جوان در ميان بيابان در كنار كوهى سكونت گزيده است .
سپس پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به همراه اصحاب خود به طرف آن بيابان رفته و خود را به آن كوه رساندند .
و پس از رسيدن به محل . مشاهده نمودند كه آن جوان در بالاى كوهى سكنى گزيده است و او در حالى كه بين دو صخره بر روى پا ايستاده . و دستان خود را به گردن خود بسته - و چهرهاش سياه و تاريك گشته . و پلكهاى چشمش - بخاطر گريهء زيادى كه كرده ريخته شده بود - با خداى عزّ وجلّ مناجات مىكرد . و اين چنين مىگفت :
- اى مولاى من - خلقت مرا نيكو قرار دادى و چهرهء مرا زيبا آفريدى .
كاش مىدانستم كه مرا براى چه آفريدى ؟
آيا مىخواهى مرا به آتش جهنّم بسوزانى ؟
يا مىخواهى مرا در بهشت سكنى دهى ؟
- اى پروردگار من - احسان تو بر من بيش از حد زياد بوده است .
و نعمتهاى تو بر من افزون بوده است .
كاش مىدانستم كه عاقبت امر من چه خواهد شد ؟
آيا بهشت مرا در خود جاى خواهد داد ؟
يا آنكه آتش جهنّم از من استقبال خواهد نمود ؟
- اى پروردگار من - گناه من از آسمانها و زمينها بيشتر است .
كاش مىدانستم كه آيا مرا مىآمرزى و گناه مرا مىبخشى ؟
يا آنكه مىخواهى در روز قيامت مرا رسوا ساخته و آبروى مرا بريزى ؟
مردان رحمت شده و مردان نفرين شده ( فارسى ) — صفحة 37
مساهمون: السيد هاشم الناجي الموسوي الجزائري
ص٣٧