و بدين ترتيب روزنهاى - براى آنها - به سوى آسمان پديدار گشت .
سپس دوّمين نفر آنها گفت : خدايا تو مىدانى كه دختر عمويى داشتم كه او را بسيار دوست مىداشتم .
روزى من به او پيشنهاد گناه و معصيت دادم .
و براى اين كار صد دينار براى او آماده كردم .
امّا هنگامى كه به نزدش رفتم . و مىخواستم مرتكب گناه شوم . او به من گفت :
از خدا بترس و مرتكب گناه نشو . و از راه حرام به اين كار اقدام نكن .
در اين هنگام من از نزد دختر عموى خود برخاسته و آن صد دينار را به او بخشيدم و از كنار او دور شدم . و دامن خود را به گناه آلوده نساختم .
خدايا تو مىدانى كه من بخاطر ترس از تو اين گناه را ترك كردم و مرتكب اين معصيت نشدم .
پس از ما رحم كن و ما را از اين گرفتارى رهايى بخش .
در اين هنگام . آن صخره تكان ديگرى خورده و راه بيشترى از غار باز شد .
سپس سوّمين نفر آنها گفت : خدايا تو مىدانى كه من كارگرى را براى كارى - با مزد مشخّصى - استخدام كرده بودم .
شرح
فلم أزل أعتمل به حتّى جمعت منه بقراً و رعائها .
فجائني فقال : إتّق اللَّه . و أعطني حقّي . و لا تظلمني .
فقلت له : إذهب إلى تلك البقر و رعائها . فخذها .
فذهب فإستاقها .
اللّهمّ إن كنت تعلم أنّي فعلت - ذلك - ابتغاء وجهك . فأفرج عنّا ما بقي منها .
ففرّج اللَّه عنهم . فخرجوا . يتماشون ( الأمالي للشيخ الطوسي - عليه الرحمة - ص 396 ) .