من به او گفتم : - اى مادر - بعد از پيامبر اسلام . پيامبر ديگرى نخواهد بود .
و اين شخص فرزند پيامبر است .
سپس مادرم گفت : - اى فرزند - دين تو بهترين دين و آئين است .
اين دين را بر من عرضه كن .
زكريّا مىگويد : من در اين هنگام . دين مبارك اسلام را بر مادرم عرضه نمودم .
و او به دين اسلام مشرّف گشت . و بدين ترتيب مسلمان شد .
سپس واجبات دين را به او آموختم . و احكام نماز را به او ياد دادم .
آنگاه مادرم نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را بجاى آورد .
سپس شب هنگام . كسالتى بر او عارض گشت .
در اين هنگام مرا به سوى خود خوانده و به من گفت : - اى فرزند - بار ديگر احكام دين اسلام را بر من عرضه نما و به من بياموز .
من نيز چنين كردم .
و او به آن حقايق اقرار نمود .
و سپس از دنيا رفت .
و من در هنگام صبح به تجهيز و تكفين او پرداختم .
و بر جنازهاش نماز خواندم . و او را دفن نمودم « 1 » .
هامش
( 1 ) - عن زكريا بن إبراهيم قال : كنت نصرانياً . فأسلمت .
و حججت . فدخلت على أبيعبداللَّه عليه السلام فقلت ( له ) 1 : إنّي كنت على النصرانيّة . وإنّي أسلمت .
فقال عليه السلام : وأيّ شيء رأيت في الإسلام ؟
قلت : قول اللَّه عزّ وجلّ : مَا كُنتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ وَلكِن جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا .
1 ) ما بين القوسين لم يذكر في الكافي . -