حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام - از آن جوان - علّت خشك شدن بدنش را جويا شد .
آن جوان گفت : من جوانى لاابالى و خوشگذران بودم .
و پدرم هميشه مرا نصيحت مىكرد .
روزى هنگامى كه او مرا نصيحت مىنمود . من او را زدم .
پدرم مرا نفرين كرد .
و عليه من دعا نمود .
و هنوز دعاى او تمام نشده بود كه نصف بدنم خشك شد .
سپس نادم و پشيمان شدم . و از كردهء خود توبه نمودم .
و دل شكستهء پدرم را بدست آوردم .
پس از آنكه پدرم از من راضى گشت . سوار شترى شده تا خود را به مسجدالحرام برساند .
و براى شفاى من دعا نمايد .
امّا در نيمه راه آن شتر رم نموده و باعث مرگ پدرم شد .
اينك به اينجا آمدهام تا از خداى متعال طلب شفا و بهبودى نمايم .
پس از اين گفتگو . حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام چهار ركعت نماز خواند .
سپس رو به آن جوان كرده و به او فرمود : از جايت برخيز .
در اين هنگام آن جوان شفا يافته و با سلامت بر پاى خود ايستاد .
پس از آنكه اين شخص به بركت دعاى اميرالمؤمنين عليه السلام شفا يافت .
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام رو به آن جوان كرده و فرمود : شفاى تو نشانهء آن است كه پدرت از تو راضى شده است « 1 » .
هامش
( 1 ) - إنّ أميرالمؤمنين عليه السلام سمع - في ليلة الإحرام * - منادياً باكياً .