تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرزندان رحمت شده و فرزندان نفرين شده ( فارسى ) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام - از آن جوان - علّت خشك شدن بدنش را جويا شد . آن جوان گفت : من جوانى لاابالى و خوش‌گذران بودم . و پدرم هميشه مرا نصيحت مىكرد . روزى هنگامى كه او مرا نصيحت مىنمود . من او را زدم . پدرم مرا نفرين كرد . و عليه من دعا نمود . و هنوز دعاى او تمام نشده بود كه نصف بدنم خشك شد . سپس نادم و پشيمان شدم . و از كردهء خود توبه نمودم . و دل شكستهء پدرم را بدست آوردم . پس از آنكه پدرم از من راضى گشت . سوار شترى شده تا خود را به مسجدالحرام برساند . و براى شفاى من دعا نمايد . امّا در نيمه راه آن شتر رم نموده و باعث مرگ پدرم شد . اينك به اينجا آمده‌ام تا از خداى متعال طلب شفا و بهبودى نمايم . پس از اين گفتگو . حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام چهار ركعت نماز خواند . سپس رو به آن جوان كرده و به او فرمود : از جايت برخيز . در اين هنگام آن جوان شفا يافته و با سلامت بر پاى خود ايستاد . پس از آنكه اين شخص به بركت دعاى اميرالمؤمنين عليه السلام شفا يافت . حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام رو به آن جوان كرده و فرمود : شفاى تو نشانهء آن است كه پدرت از تو راضى شده است « 1 » .
هامش
( 1 ) - إنّ أميرالمؤمنين عليه السلام سمع - في ليلة الإحرام * - منادياً باكياً .