سپس شتر از آن مرد خريدارى شد و به تملّك پيامبر صلى الله عليه و آله درآمد « 1 » .
در يكى از شبها اين شتر به حجرهء پيامبر صلى الله عليه و آله آمد . و حضرت در حقّ آن دعا كرد و فرمود : خداوند بركت را در وجودت قرار دهد .
آنگاه شتر به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت : من داراى فرزند و نوه مىباشم .
روزى پس از آنكه شخصى مىخواست مرا - براى كار كردن - از صاحبم عاريه بگيرد فرار كردم و به طرف بيابان و علفزار رهسپار شدم .
هنگاميكه در بيابان به چرا مشغول بودم گياهان مرا به سوى خود مىخواندند و درّندِگان فرياد مىزدند و مىگفتند : اين شتر مال محمّد مىباشد .
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله به آن فرمود : اسم صاحب تو چه بود ؟
شتر گفت : عضبا .
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله آن شتر را عضباء نامگذارى كرد .
عمر گفت : هنگاميكه وقت وفات پيامبر صلى الله عليه و آله فرا رسيد آن شتر به حضرت گفت :
سفارش مرا - پس از رحلت - به چه شخصى مىنمائيد ؟
حضرت فرمود : - اى عضباء - خداوند بركت را در وجودت قرار دهد .
تو براى دخترم فاطمه هستى . او در دنيا و آخرت بر تو سوار مىشود .
و پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله آن شتر به نزد حضرت فاطمه عليها السلام آمد و گفت : سلام بر تو - اى دختر پيامبر - اينك وقت آن رسيده است كه از دنيا بروم .
هامش
( 1 ) - حضرت صلى الله عليه و آله بدينوسيله به آن مرد - كه ظاهراً بىبضاعت بود - كمك و يارى نمود و شترى را كه او در راه خدا به فقرا داده بود از وى خريدارى كرد .
سپس بهاى آن شتر بين فقرا تقسيم شد تا بدين وسيلهء خواستهء آن مرد نيز برآورده گردد و ثواب صدقه دادن در نامهء عمل او نوشته شود .