آشنا را بيفروخت و بنار عزّت بيگانه را بسوخت ، جاى ديگر گفت :
« وَ إِنَّهُ لَتَنْزِيلُ رَبِّ الْعالَمِينَ »
فرو فرستاده خداوند جهانيان است ، پروردگار و دارندهء همگانست ، يكى تن پرورد بنعمت و دل پرورد بمحبّت ، آن در ناز و نعمت ، و اين در راز ولىنعمت ، آن بر درگاه شريعت است در خدمت و رياضت ، اين در پيشگاه حقيقت سزاى صحبت و قربت .
قوله : «
الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى »
هفت جاى در قرآن ياد كرد كه من بر عرش مستويم .
شيخ الاسلام انصارى گفت قدس اللَّه روحه ، استواء خداوند بر عرش در قرآنست و مرا بدين ايمانست ، تأويل نجويم كه تأويل درين باب طغيانست ، ظاهر قبول كنم و باطن تسليم ، اين اعتقاد سنيّانست ، و نادر يافته بجان پذيرفته طريقت ايشانست ، ايمان من سمعى است ، شرع من خبرى است ، معرفت من يافتنى است ، خبر را مصدقم يافت را محققم ، سمع را متبعّم ، بآلت عقل ، بگواهى صنع ، بدلالت نور ، باشارت تنزيل ، به پيغام رسول ، به شرط تسليم ، امّا هميدانم كه نه جايگير است بحاجت ، كه جاى نمايست بحجت ، نه عرش بر دارندهء اللَّه تعالى است ، كه اللَّه دارنده و نگهدارندهء عرشست ، عرش خداجويان را ساخته ، نه خداشناسان را ، خداجوى ديگرست و خدا - شناس ديگر ، خداجوى را گفت : «
الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى »
خداشناسان را گفت
« وَ هُوَ مَعَكُمْ »
بر عرش بذات ، بعلم هر جاى ، بصحبت در جان ، بقرب در نفس . اى جوانمرد در خلوت
« وَ هُوَ مَعَكُمْ »
رخت فرو منه كه
« فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ »
با وى روانست ، بر بساط
« وَ نَحْنُ أَقْرَبُ »
آرام مگير كه
« ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ »
زبر آنست ، با
« وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ »
گستاخ مباش كه
« لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ »
از بر آنست ، هر چه
« هُوَ الْأَوَّلُ »
مىدهد « هو الآخر » مىربايد ، هر چه « هو الظاهر » نشان مىكند ، « هو الباطن » محو مىكند ، اين همه چيست ، تا مؤمن ميان خوف و رجا و عارف ميان قبض و بسط طوف مىكنند ، نميتوان گفت كه نميتوان يافت ، كه شريعت خصمى مىكند ، و نميتوان گفت كه توان يافت ، كه عزّت رضا نميدهد ، عزيز عظيم لا يعرف قدره و لا يدرك حقه ،