ذلك الجمال من جدّته سارة و كانت اعطيت سدس الحسن .
وارد چون او را بديد بانگ از وى برآمد كه : «
يا بُشْرى هذا غُلامٌ »
اى شاديا - مرا آنك غلامى ! مالك ذعر گفت خاموش باشيد و او را پنهان داريد كه اين چهارپايان ما از بهر آن ايستادند تا ما درست كنيم كه وى كيست و سبب بودن وى اينجا چيست ! اينست كه ربّ العالمين گفت : «
وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً »
منصوب على الحال يعنى اسرّه مالك بن ذعر و اصحابه ، فقالوا للسيّارة هو بضاعة ابضعناها اهل الماء لنبيّعه بمصر لئلّا يستشركهم فيه النّاس . مالك ذعر و اصحاب وى يوسف را از اهل قافله پنهان كردند كه ايشان را عادت بودى كه هر سود و زيان كه ايشان را بودى در سفر در آن مشترك بودندى ، خواستند كه تنها اين غلام ايشان را باشد .
قال الزجاج : كانّه قال و اسرّوه جاعليه بضاعة .
ابن عباس گفت : اسرّ اخوة يوسف انّه اخوهم و جعلوه بضاعة و باعوه .
برادران يوسف از سيّاره پنهان كردند كه وى برادر ايشان است بلكه « 1 » او را بضاعتى ساختند و بفروختند ، و اين چنان بود كه يهودا طعام آورد از بهر وى بر عادت خويش و او را در چاه نيافت ! برادران خبر كرد از آن حال ، همه بيامدند و يوسف را با ايشان ديدند ، حريت وى پنهان كردند و به عبرانى با يوسف گفتند كه اگر تو به عبوديّت خويش اقرار ندهى ما ترا هلاك كنيم ، يوسف گفت انا عبد و اراد انّه عبد اللَّه . پس او را بضاعتى ساختند و فروختند . و روا باشد كه - اسرار - بمعنى اظهار بود ، اى اظهروه بضاعة ، يعنى اظهروا حال يوسف على هذا الوجه ،
وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَعْمَلُونَ
بيوسف .
وَ شَرَوْهُ
شايد كه فعل سيّاره بود بمعنى خريدن ، و شايد كه فعل برادران بود بمعنى فروختن ، و - بخس - ناقص بود ناچيز و خسيس ، يعنى كه او را بفروختند به چيزى اندك خسيس ، يعنى كه بوى ضنّت ننمودند و گرامى نداشتند تا از ارزان فروختن دريغ داشتنديد . و گفتهاند معنى - بخس - حرام است يعنى كه بفروختند
هامش
( 1 ) - نسخهء الف : بل كه