تقريبى رفت اندرين تقرير ، و گر نه جمال و كمال آن سيّد بيش از آنست كه بمهتاب برابر كنند يا بآفتاب مثل زنند .
ماه را آن جاه نبود كو ترا گويد كه چون ؟ * زهره را آن زهره نبود كو ترا گويد چرا ؟
نى خدا از چاه جاه حاسدان از روى فضل * بر كشيد و بر نشاندت بر بساط كبريا ؟
الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ
- ذاكران سه كساند :
يكى اللَّه را به زبان ياد كرد ، و بدل غافل بود ، اين ذكر « ظالم » است كه نه از ذكر خبر دارد نه از مذكور . ديگرى او را به زبان ياد كرد بدل حاضر بود ، اين ذكر « مقتصد » است و حال مزدور ، در طلب ثوابست و در آن طلب معذور . سيوم او را بدل ياد كرد ، دل ازو پر ، و زبان از ذكر خاموش ، من عرف اللَّه كلّ لسانه ، اين ذكر سابق است ، كه زبانش در سر ذكر شد و ذكر در سر مذكور ، دل در سر مهر شد و مهر در سر نور ، جان در سر عيان شد و عيان از بيان دور ! ذكر دام نهاد و غيرت دانه ريخت ، مزدور دام ديد بگريخت ، عارف دانه ديد بر دام آويخت .
پير طريقت گفت : ذكر نه همه آنست كه بر زبان دارى ، ذكر حقيقى آنست كه در ميان جان دارى . توحيد نه همه آنست كه او را يگانه دانى ، توحيد حقيقى آنست كه او را يگانه باشى و ز غير او بيگانه باشى .
وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
- بو على دقاق از بو عبد الرحمن سلمى پرسيد كه ذكر تمامتر است يا فكر ؟ بو عبد الرحمن جواب داد كه : ذكر تمامتر است از فكر ، از بهر آنكه ذكر صفت حق است عزّ جلاله ، و فكر صفت خلق ، و ما وصف به الحقّ اتمّ ممّا اختصّ به الخلق ، اين تفكّر دل را هم چنان است كه بوئيدن نفس را ، و تفكّر در كردار و گفتار خويش واجب ، و در صنايع صانع مستحبّ ، و در