كه در دلت نبشتم بدشمن كى نمايم ، در لوح نبشتم جفا و وفاء تو ، در دلت نبشتم ثنا و و معرفت . نبشتهء تو از آنچه نبشتم بنگشت ، نبشتهء خود از آنچه نبشتم كى بگردد ؟
موسى تختهء از كوه كند ، چون بر وى تورية نبشتم زبرجد گشت ، دل عارف از سنگ جفوت بود چون بر وى نام خود نبشتم دفتر عزّت گشت .
هُدىً لِلْمُتَّقِينَ
- جاى ديگر گفت :
هُوَ لِلَّذِينَ آمَنُوا هُدىً وَ شِفاءٌ
، گفت اين قرآن متقيان را هدى است ، مؤمنانرا شفاست ، آشنايى را سبب است ، روشنايى را مدد است ، كليد گوشها ، آينهء چشمها ، چراغ دلها ، شفاء دردها ، نور ديدهء آشنايان ، بهار جان دوستان ، موعظت خائفان ، رحمت مؤمنان . قرآنى كه سناء آلهيّت مطلع قدم اوست ، نامهء كه به تيسير ربوبيّت تنزّل اوست ، كتابى كه عزّة احديّت به حكم غيرت حافظ و حارس اوست ، در سراى حكم موجود و در پردهء حفظ حق محفوظ ، يقول اللَّه عزّ و جلّ
إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ .
چون دانى كه قرآن متّقيان را هدى است پس نسب تقوى درست كن تا ترا در پردهء عصمت خويش گيرد - ميگويد جلّ جلاله -
إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ .
فردا برستاخيز همه نسبها بريده شود مگر نسب تقوى . هر كه امروز بپناه تقوى شود فردا بجوار مولى رسد . خبر چنين است كه
« يحشر النّاس يوم القيمة ثمّ يقول اللَّه عزّ و جلّ لهم - طالما كنتم تكلّمون و انا ساكت فاسكتوا اليوم حتّى اتكلّم ، انّى رفعت نسبا و ابيتم الّا انسابكم ، قلت انّ
أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ
و ابيتم انتم ، فقلتم فلان بن فلان فرفعتم انسابكم و وضعتم نسبى فاليوم ارفع نسبى و وضعت انسابكم ، سيعلم اهل الجمع من اصحاب الكرم و اين المتّقون . » .
عمر خطاب كعب الاحبار را گفت كه از تقوى با من سخنى گوى . گفت - يا عمر بخارستان هيچ بار گذر كردى ؟ گفت كردم . گفتا چه كردى و چون رفتى در آن خارستان ؟ گفتا متشمّر فراهم آمدم و جامه با خود گرفتم و خويشتن را از خار بپرهيزيدم گفت يا عمر آنست تقوى - و فى معناه انشدوا :
خلّ الذّنوب صغيرها و كبيرها فهى التقى . * كن مثل ماش فوق ارض الشوك يحذر ما يرى
لا تحقرنّ صغيرة - انّ الجبال من الحصى