اذا ما تمنّى الناس روحا و راحة * تمنّيت ان القاك يا عز خاليا
هر كسى محراب دارد هر سويى * باز محراب سنايى كوى تو
گفت چون اين دعوى از نهاد من برآمد احديت مرا زخم غيرت چشانيد ، و سؤال هيبت كرد تا با من نمايد كه از كورهء امتحان چون بيرون آمدم ، گفت لمن الملك ؟ گفتم ترا اى بار خدا ، گفت لمن الحكم ؟ گفتم ترا خداوندا ، گفت لمن الاختيار ؟ گفتم ترا خدايا ، گفتا - چون ضعف من و نياز من بديد و خود دانا شد مطلع شد كه صفات من در صفات وى برسيد گفت يا بايزيد اكنون كه بى همه گشتى يا همهاى و چون بىزبان و بىروان گشتى هم با زبان و هم با روانى .
ما را بجز اين زبان زبانى دگر است * جز دوزخ و فردوس مكانى دگر است
آزاده نسب زنده بجانى دگرست * و آن گوهر پاكشان ز كانى دگر است
گفت - آن گه مرا زبانى داد از لطف صمدانى ، و دلى داد از نور ربانى ، و چشمى از صنع يزدانى ، تا اگر گويم بمدد او گويم و به قوت او پويم ، بضياء او بينم ، بقدرت او گيرم ، در مجلس انس او نشينم ، « كنت له سمعا يسمع بى و بصرا يبصر بى » چون كه بدين مقام رسيدم زبانم زبان توحيد شد و روانم روان تجريد ، نه از خود ميگويم يا به خود بر بيايم ، گويندهء بحقيقت اوست و من در ميانه ترجمانم اينست كه احديت گفت -
وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى
نه تو انداختى آن گه كه مىانداختى ، و يدا يبطش بى اينست گر بشناختى .
بيرون ز همه كون درون دل ماست * و ز خلق جهان بيك قدم منزل ماست
محنت همه در نهاد آب و گل ماست * پيش از دل و گل چه بود ، آن حاصل ماست
النوبة الاولى
قوله تعالى :
وَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً
گفتند كه اللَّه فرزندى گرفت
سُبْحانَهُ
پاكى و بىعيبى وى را ،
بَلْ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
نيست فرزند بل كه رهى است و بندهء اوست هر چه در آسمانها و زمين كس است و چيز
كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ
همه وى را پرستگاراند و به بندگى مقر .