تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عجايب ومطالب (فارسى) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢

120 عجيبه تاريخى

پس از كشته شدن مصعب پسر زبير و پيروزى عبدالملك و دخول او درقصر دارالاماره كوفه ، مردى از حاضرين به او گفت : امير به سلامت ، من در همين قصر و زير همين سقف بودم و ديدم كه سر ( مقدس امام ) حسين ( ع ) را براى ( پسرمرجانه ) عبيدالله آوردند ، و باز درهمين جا ديدم كه سر بريده او در پيش روى مختار ثقفى نهاده شده بود ، و چندى بعد سرمختار به دست مصعب بن زبير در همين محل بود ، و امروز مى بينم كه سر مصعب در پيش روى شما آورده شده و امير را به خدا پناه مى دهم ( كه چنين روزى بر سر شما نيايد ) و همه اين حوادث در مدت دوازده سال اتفاق افتاد ! بدن عبدالملك از شنيدن اين قصه به لرزه افتاد و از جاى خود بلند شد و امر كرد قصر كوفه را خراب كنند . اين متكبر نادان و بزدل نمى دانست كه اولا قصر مذكور تقصيرى نداشته است ، و بايد بناى بيدادگرى را خراب مى كرد و حكومت را در راستاى خدمت به مردم هدايت مى كرد و ثانيا خرابى قصر از نزول عذاب الهى بر ستمگران جلوگيرى نمى تواند ، همين ستمگر در موقع مردن به نقل تاريخ - آرزو مى كرد كه كاش لباس شويى مى بود و به مزد آن روزگارش مى گذشت و برمردم ولايت و حكومتى نمى داشت ! ! ولى دير شده بود و پشيمانى او سودى نداشت .
يكسره مردى ز عرب هوشمند * گفت به عبدالملك از روى پند زير همين گنبد و اين بارگاه * روى همين مسند و اين تكيه گاه بودم و ديدم برِ ابن زياد * آه چه ديدم كه دو چشمم مباد تازه سرى چون سپر آسمان * طلعت خورشيد ز رويش عيان