فرويد بدنباله اين ادعايش مىگويد : نه در تاريخ بشر و نه در تاريخ فرد تصورات ابتدائى خوب و بد وجود ندارد و اين تصورات منحصرا از محيط اجتماعى پديدار مىشود .
نگارنده مىگويد : فطرى بودن وجدان اخلاق محتاج به تأمل و اقامه دليل است .
اگر مراد از فطرى بودن همان حكم عقل عملى است كه اعتباريست ما بعد الاجتماع و براى مصلحت عمومى همه افراد پذيراى امورى شدهاند كه قابل ترديد نيست و بايد آن را پذيرفت و اگر مراد اين باشد كه ميل به خوبىها در سرشت و فطرت آدمى بوديعت گذاشته شده كه حتى بدور از تأثير تربيت در روان آدمى شكوفا است و همچون حب بذات ماقبل الاجتماع است ، بايد آن را بدون دليل و برهان ذكر ننمود كه پذيرفتنى نيست .
آنچه نگارنده عاجلا از قرآن مجيد استفاده نموده اينست كه خداوند خوبى و بدى را بنفس آدمى نمايانده است
فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها
و
هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ
و از اين دو آيه بر نمىآيد كه آدمى به تقوى و نجد خير ( راه خوب ) فطرتا علاقه دارد بلكه ممكن است از دو آيه ديگر استفاده شود كه ميل انسان به شر بيشتر از ميل او بخير است :
1 -
وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ
انسان ( بطبع اولى خود ) در زيان است مگر آنانيكه ايمان آوردهاند و كارهاى خوب انجام