ثقفى آوردند و از قضا دوباره در همين مجلس ناظر بودم كه سر مختار را براى مصعب آوردند كه امروز سر او را براى شما آورند ( و همه اين حوادث در مدت ده سال واقع شد ) و اميدوارم كه سرنوشت شما بخير باشد ! عبدالملك كه از نقل اين جريان تاريخ وحشت كرده بود فورا از قصر حكومتى ( دار الاماره ) بيرون رفت و بعوض اصلاح اخلاق و افعال خود احمقانه دستور داد : دار الاماره را خراب كنند ! !
بلى دل بستن به دنياى فانى و گذرا براى لذات آنى كار عاقلانه نيست .
يكسره مردى ز عرب هوشمند * گفت به عبدالملك از روى پند
زير همين گنبد و اين بارگاه * روى همين مسند و اين تكيه گاه
تازه سرى چون سپر آسمان * طلعت خورشيد ز رويش عيان
بعد زچندى سر آن خيره سر * بد بر مختار به روى سپر
بعد كه مصعب سر و سردار شد * دستكش او سر مختار شد
اين سر مصعب به تقاضاى كار * تا چه كند با تو دگر روزگار !
البته نگارنده قصد داشت داستانهاى زيادى كه براى سالكين اخلاق اسلامى تشويق كننده باشد نقل كنم ولى از يك طرف فرصت كافى براى اين كار وجود نداشت و از طرفى نگارنده كه اهل اين مقامات نيست از بيان آنها خجالت مىكشيد . واللّه الموفق .
در پايان از يك زن افغانى حكايت كنند كه فرزندش