جز سكوت كارى ندارد و بگفتهء عربها ( يدرك و لا يوصف ) يعنى درك مىشود ولى قابل بيان نيست و ازين امور زيباشناسى جمال ، ملاحت نوعپرستى ، حس مسؤليت اجتماعى داشتن ، و خضوع در مقابل كمال ، و غيره مىباشد .
وقتى اين موضوع دانسته شد ، مقصد ما هم روشن مىشود ، چه خداشناسى و علاقه بموجوديكه خارج قفس طبيعت و حلقهء ماده است ، در فطرت انسان خوابيده و وجدان انسان بان حكم مىكند ، و شايد قرآن مجيد به همين نكته دقيق اشاره مىكند ،
فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها
( فطرت و سرشت خدائى كه مردم را بر آن فطرت آفريده )
منتهى فرقيكه مسألهء خداشناسى با مسائل ديگر فطرى و وجدانى دارد اينست كه خداشناسى همانطوريكه فطرى است عقلى نيز مىباشد و عقل مجرد نيز آن را اذعان ميدارد چنانچه از مطالب گذشته و آينده برمىآيد
آرى فطرى بودن خداشناسى و خداپرستى يك امر مسلّمى است و بشر از اوايل ادوار حيات خود باندازهء ادراك خويش معتقد به خدا و معبودى بود ، و شايد زمان و مكانى نبوده و نخواهد بود كه در آن بشر خدائى را معتقد نبوده باشد و يا معتقد نشود .
منتهى گاهى انسانها بواسطهء ضعف ادراكات و التباس حقايق بعوض خداوند آفريدگار ، خدايان موهومى و يا طبيعى و مادى را براى اقناع فطرت خود برگزيدهاند .